لبيک .......(۱)

اشكم به رخ . خونم به دل . آهم به سينه ست

اي زائران . اي زائران . اينجا مدينه ست

شهري كه خاكش آبرو بخشد به جنت

شهر پيمبر . شهر قرآن . شهر عترت

يابن الحسن . اين روزها ......

يابن الحسن . مدتهاست ......

به اشك ديده نوشتم هزار نامه برايت .

مگر دل سوخته . نزد تو . جواب ندارد؟

آقاجون دلم تنگ ......دلم تنگ ..دلم تنگ ....

آقاجون گاهي مي ترسم . مي ترسم . كه تو بيايي و من .....

تو بيايی و من شرمسار اعمالم باشم . شرمسار باطنی باشم که تو اون رو نپسندی ....

آقاجون دستمو بگير آقاجون .....

آخه من غير خودت کسی رو ندارم آقاجون .....

آقاجون اين روزها هر طرف رو  می کنم بين الحرمين مدينست .......

هر نفس که ميکشم غم فراق مدينست ......

آقاجون چقدر اين حاجی ها بيان و محرم بشن و تو رو جستجو کنن ؟؟؟

آقاجون ديگه امسال به همه ما ياد بده چطور بخواهيم تو را از خدا .....

چطور ؟......

......

اللهم الرزقنا .

الهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ دی ،۱۳۸۳


السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۵)

سلام علي ال ياسين .

آقاجان سلام ........

آقاجان . دارم نابود ميشم . دلم هواي جمكران رو داره ..... ولي چند وقتي هست كه ديگه پام به اونجا هم بريده شده . آقاجان ....تو را به مادرت فاطمه زهرا كه نزار .....

آقاجان دلم تنگ دلم تنگ جمكران ...

آقاجون خيلي دلم ميخواست همينجا برات مي گفتم كه دردم چيه . ولي ......

ولي چيكار كنم كه .....

فقط ميگم . آقاجون . بفداي دل دردمند و منتظرت .....تو را به دل رنج ديده مادرت زهرا . به دل صبور جدت امير المومنين . به آقام حسين ......ديگه بيا ....

آقاجان ضعف دين و ايمونم داره از پا ميندازتم . آقاجان تاثير آنچه كه بهش گناه و معصيت ميگن داره من رو روز به روز از تو دورتر ميكنه ...

آقاجان .گاهي وقتي به نماز مي ايستم توي قنوت چيزي جز الهي و ربي منلي غيرك نمي تونم بگم ...

كاش آقاجان چشمام لياقت ديدارت رو داشتن . كاش ....

كاش لياقتش بود و مي نشستم جلوت آقاجان . تمام مصيبتهاي دلم رو برات ميگفتم . كاش بهم مبگفتي كه چكنم .... چه كنم از اين منجلاب در بيام . اين روزها آقاجون دلم تنگ توست .بخدا ديگه هيچ كنج امني براي دردو دل كردن با تو رو ندارم .....

آقاجون خودت خوب ميدوني كه من هيچ وقت از آقام امام رضا هيچ حاجت دنيايي نداشتم براي خودم . جز اينبار كه اصلا به قصد و نيت رفتم . و ميدوني كه چيز زيادي ازش نخواستم . خواستم ؟؟؟؟؟؟

سخت بود؟؟؟؟؟؟

براي آقام امام رضا به خدا كه سخت نبود .....

پس آقاجون شما بگو چرا معاملمون نشد ؟ چرا .....

مي خوام بدونم مگه من .......

د يكي جواب منو بده .........والله كه حرف ناحقي نمي زنم .....

الهي وربي منلي غيرك ....

اشهد انک حجّه الله .....

......

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۳


السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۴)

آقاجون ....آقاجون ....آقاجون ......

فداي مهربانيهاي بي پايان تو .....

چي بگم . جز شكر خداي را كه لياقت انس با شما و مادرتون فاطمه زهرا رو بهم داد .

امشب دلم تنگ آقام امام رضا(ع)ست ...آقام يابن الحسن(عج) ...دلم تنگ خانم فاطمه زهرا(س) ....تنگ آقام امام حسين (ع)....تنگ آقام قمر بني هاشم .......تنگ امام حسن (ع) .....

سلام علي ال ياسين .

السلام عليك يا علي بن موسي رضا .

آقاجان نمي دونم چطور ازت تشكر كنم . آقاجان .

آقاجان . امسال همه چيزم رو مديون مهرباني شمام .

آقاجان . فقط من ميدونم و تو و خدا ... كه بر من چه گذشت و تو چه وقت دست من رو گرفتي . اونم چطور ....

آقاجان . ميلادتون مبارك . مبارک ......كه امسال دين و ايمان و .....تا سلامتيم رو از شما دارم .

يه جورايي اونوقت كه ديگه تموم شده بودم دستم رو گرفتي .

و امان از زماني كه آدم نتونه دردشو با در و ديوار هم واگويه كنه. و تو آقاجان سكوت من رو درمان كردي .

يادم نميره . سفري رو كه تمامش به سكوت گذشت .....

و تو آقاجان طبيبي بودي كه احتياجي به شنيدن از زبانم نداشتی . كه گاهي كلام قاصر است از بيان درد .

اونقدر قاتي كرده بودم كه جرات دردودل كردن با تو رو هم نداشتم . مي ترسيدم ....

مي ترسيدم زبان به كلامي ‚ دعايي ‚ ...باز كنم كه دل خانم فاطمه زهرا رو درد بيار ....

كه هم شنيده ام بارها ...و هم تجربه كردم ‚ كه يه زمانهايي واسه آدم پيش مياد كه خودش هم ميفهمه خدا در رو بروش باز كرد و ..... چنين وقتهايي همونقدر كه مي تونه به اوج برسونتش . ميتونه با يه دعاي نابجا . از روي جهل به قعر بكشونتش ...

و من مي ترسيدم توي اون موقعيت از روي ...دردودلم آزاردهنده باشه .....

4 روز موندم ولي روز آخر حتي زيارت آخر هم نتونستم حرفي بزنم . دردودلي حتي بكنم ‚ اما ...

اما وقتي برمي گشتم . آرامتر از قبل بودم . و وقتي برگشتم ‚ دست ياريگر تو رو به وضوح حسش ميكردم ....

ميدوني آقاجان ..... كاش اين اجازه رو بهم بدي كه با نوشتن از الطاف تو ازت تشكركنم . آقاجان دلم مي خواد براي همه اين بروبچه ها بگم كه چه آقاي مهربوني داريم و قدرش رو اونقدر كه شايستش هست نمي دونيم .

حكمت اينكه چرا به اين سن و سال چنين زخمهايي رو تجربه كردم رو نمي دونم . راستش الآن هم ديگه دنبال چراي اون نمي گردم . ولي اون ايام فقط از خود خدا همين چرا رو مي خواستم ...

شايد هيچ وقت كسي نفهميد كه چي شد يك شبه كن فيكن شدم . چي شد برنده و سخت شدم ...... و البته ديگه لزومي هم نداره . چون اونهايي رو كه بايد مي فهميدن از زندگيم حذفشون كردم .

ولي من آقاجان ياد نگرفتم جز در برابر خدا و رسول و فاطمه زهرا و فرزندانش جلوي ديگري بشكنم ....

هميشه دست خدا رو مي ديدم . هميشه حتي توي سختي ها . ولي اينبار كارم به جايي كشيده بود كه داشتم كم كم براي خدا هم شاخ و شونه ميكشيدم كه چرا .....

ديگه از خودم بيش از هركسي ميترسيدم ...... ( بگذريم از حال و احوالات )

و تو يه شبه دعوتنامه دادي دست كه پاشو . بيا ....

با يه جمله راهي سفر شدم

يا مقلب القلوب و الابصار ..... يا محول الحول والاحوال . حول حالنا الي احسن الحال

و تو آقاجان تمام فريادهام رو در سكوتم ... شنيدي .

حتي نگاه آخرم رو كه به زبان دل عرض كردم آقاجان طاقت دوري ندارم كه اينبار هر چه كردم نتونستم زائر خوبي باشم .

....

آقاجان ...و اينبار ......

عيد فطر ..... و عيدي كه عنايت كردين . بازهم در بدترين حالم بودم . بازم دستم رو گرفتين . بازم نجاتم دادي .....

اينبار آقاجان مزه زيارت رو هم چشيدم . اينبار نشستم به گپ زدن ...... و شما تمام بچگي كردنهامو به بزرگواري خودتون بخشيدين .

نمی دونم چطور . شرمنده ام از ناتوانی قلم که ياريم نمی کنه در بيان لطف شما آقاجان ....

که درمان تمام دردهام يک يا الله بود و يک سلام علی ال ياسين .

الهم عجل لوليك الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳


 

آقاجون . ...آقاجون ......

يابن الحسن ......

دلم تنگ توست آقاجون .....

نمي دونم چرا اينجا مي نويسم .....

نمي دونم چطور شد كه اينقدر پر رو شدم كه حرفهامو با تو اينجا نوشتم .....

همينقدر ميدونم كه روزي كه وبلاگي باز كردم هر چه امتحان كردم ديدم اصلا اهل نوشتن نيستم ... يادم نيست چي شد كه شروع كردم براي تو نوشت را ......

آقاجون ...از اين حرفها بگذريم .

امشب اومدم بگم . دلم تنگ آقاجون . تنگ .

براي خودت ....... براي خودم .....براي اون سروساده اي كه يه زماني ....ساده تر از اين حرفها بود كه اينقدر من .من كنه .......

آقاجون ....آقاجون ....آقاجون .......نمي دونم چقدر از زماني ميگذره كه ميدونستم تو كجايي و من كجا........

آقاجون ....آقاجون ....آقاجون ....... مدت زياديه كه گم كرده راهم ......

اوايل بهانشو ميگذاشتم سر اتفاقات جورواجور و رنگا رنگی که گاهي تاب تحملم نبود .....

ولي اون كم آوردنهام هم از سر بي لياقتي هام بود كه ذره اي صبر و استقامتم نبود .......

بعدها چشم باز كردم ديدم توي اين مدت غير از اينكه خودمو گم كردم ........تو رو هم گم كردم .......

آقاجون نمي دونم چه كردم ... يعني راستش نمي دونم اولين قدم كج رو كجا برداشتم ......

همنقدر ميدونم كه ديگه تاب تحمل دوريت رو ندارم آقاجون ...

آقاجون .. آقاجون ... آقاجون ... يوسف زهرا ... آرزوي فاطمه ...

ميدونم گستاخم ... ميدونم بي لياقتم ... ميدونم تحملم كمه ... ميدونم ادبي در كلامم نيست ...

يه جورايي مدتيه خودمو باختم ... خودم . خودمو از دست رفته ميبينم ... كاش اينقدر كه اهل حرف زدن شدم .اهل عمل كردن ميشدم ...

 آقاجون اين روزها سرم زيادي شلوغ بوده ...

گاهي از كارهاي خودم خندم ميگره ..گاهي به حماقت خودم ماتم زده ميشم ...

ولي آقاجون ...آقاجون ..... تو رو به مادرت زهرا ......

خودت هم ميدوني آقاجون حرفهاي ناگفته دلم اونقدر هست كه تمومي نداره ... بگذار با تو دردودل کنم ....

آقاجون مدتهاست دلم هواي......................................................................................................

بياين بريم ميدنه

اللهم عجل لوليک الفرج 

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٤:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۳


السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۳)

ره آورد سكوت

 

بار ديگر مهر لب بشكسته شد      خاطراز خاموش ماندان خسته شد

دل زبان را جانب فرياد برد           عهد و پيمانهاي خود را ياد برد

عشق شد بنيانگذار گفتگو              گفت از هر جا كه ميخواهي بگو

تا به كي در پرده بنشيني خموش       پس كجا بايد برآوردن خروش

ترس از ديوانگي ديوانگي است      عاشقي در غايت فرزانگي است

عشق راروزي كه ايزد آفريد            در جبين عشق روي خويش ديد

پس بگوي از راز مشتاقان سخن         .    اوّل دفتر حسن آخر حسن

آن حسن كو شد ولي كردگار           آن حسن كو شد جهان را افتخار

آن حسن كو مردگان را جان دهد      آن حسن كو دين دهد ايمان دهد

او ولّي مطلق ومولاي من                     او امام بر حق و آقاي من

رهروي بايد سراپا عشق و شور            تا بيابد نور زان كانون نور

تشنه اي بايد دل وجان سوخته              تا شود از گرميش افروخته

زو كلام دوست بشنيدن خوش است     نور حق در چهره اش ديدن خوش است

جان من نوراني از انوار او                فكر من پروردهء . آثار او

يك خدائي داشتم چون خويشتن      دست وپا و چشم و گوشش همچو من

زو خدائي  يافتم عين وجود       زو خدائي يافتم حّيو ودود

زو خدائي يافتم علم وكمال     زو خدائي يافتم نور و جمال

دين من از مادر و از باب بود       آنچه كز او يافتم ناياب بود

آنچه كز او يافتم ناگفتني است     گوهر درياي دل ناسفتني است

عشق ميگويد بيا فرياد كن      زانچه در جان سير دارد ياد كن

عقل ميگويد سخن آهسته تر    مهر بر لب داشتن شايسته تر

 

 

اينم گوش کن .از دستت ميره ها ... 

 

شب شهادت امام صادق (ع) . بقيع و غم غريبی و غربت ......

عرض تسليت به محضر آقا امام زمان(عج)  و مادر بزرگوارش فاطمه زهرا (س)..

اللهم عجل لوليک الفرج

 

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳


السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۲)

شب چهارشنبه بود . ساعت نزديكاي 2 نيمه شب بود .

 رفتيم صحن اسماعيل طلائي . توي ايوون نشسته بوديم . فاطي دو ركعت نماز خوند . نمي دونم چي . من نشسته بودم . فاطي دل دل ميكرد . ميخواست بره توو . گفت نميايي؟ گفتم من همينجا نشستم . اگه نبودم بيا بالاي سر شيخ حسنعلي نخودكي . گفت من ميرم قسمت بالاسر حضرت اگه تونستم اونجا نماز بخونم ...

رفت . من نشسته بودم .......

بعد از نمي دونم چقدر وقت اوومد . با هم رفتيم ...

هوا سرد بود . زمين يخ كرده ... روي كفشامون نشستيم . فاطي سرمايي بود . من كه بيشتر به هواي سرد عادت داشتم كف پاهام يخ زده بود . چادر نمازمو انداختم روي پاهاش . بنده خدا واسه دل من راضي شده بود توي اون سرما بياد اوونجا بشينه . ايستاده بودم . ميدوني ؟!.....وقتي ميگم ، جاي باصفايي داره اين بچه محلمون نگو نه ....

شده تا حالا ، بقضي در گلو داشته باشي . بقضي كه نتوني جايي واگويش كني ؟.....

شده؟

با همون حال با مادرت ، يا با عزيزتراز اون روبرو بشي . چشمت كه بچشمش افتاد تمام اون غصه ها يك جا بهت هجوم بيارن . مادر دستهاشو بطرفت دراز كنه . و تورو در آغوش گرمش بگيره . تو تمام شخصيت و منزلت اجتماعي و ....همه اينها رو كنار بزاري ، سرت رو بزاري روي شونه هاش . آنقدر در آغوش مهربونش گريه كني تا يه وقتي احساس سبكي كني . سرت رو كمي برداري از روي شونه هاش . مادر با دو دستش صورتت رو روبروي صورتش بگيره با چشمهاش كه مهربانترين چشمهاست توي چشمات نگاه كنه و با همون نگاه دلنشينش ازت بپرس خب چه خبر ؟....

و تو بازهم اشك بريزي .....اينبار اما ........ نه اشك غم و اندوه . كه اشك شوق . اشكي از سر لذت حضور .....

نمي دونم چقدر ....چند بار ....كجاها.... چنين حسي رو تجربه كردي .....

مشهد ، با امام رضا ...؟ مدينه ، فاطمه زهرا ...؟ مدينه ، حضرت رسول ...؟ جمكران ، يوسف زهرا ...؟ قم ، حضرت معصومه ...؟ كربلا ، سيدالشهدا......؟ يا نه مسجدالحرام ......؟

يا تو هم مثل من فقط چنين حسي وقتي از زيارت برگشتي بهت دست داده ؟؟؟!...

اونجا . صحن انقلاب - پنجره فولاد - ازاون جاهاي عجيب غريبه دنياست .......

خيلي باحال ِ ، باصفاست ، خيلي .......

صبح شده بود . نماز رو گوهرشاد خونده بوديم . سر شيخ بهايي رفتيم .حدود ساعت 6 بود سر شيخ مجتهدي و ... هم رفتيم .

از صحن ايون طلا رفتيم داخل . فاطي مي خواست برگرده هتل . گفتم يك ساعتي تا وقت صبحانه زمان داريم . ميريم يه عرض سلامي ميكنيم و بر ميگرديم . از در ايوان با هم وارد شديم ولي بعد لابلاي جمعيت گمش كردم ......

شارژ بودم . شارژ ِ شارژ ......

چطوري از سر شوق و اشتياق ميري محضر يه بزرگتر كه خب يه نمه هم خودموني شدي باهاش ......

اي بابا چي كار داري ......

رفتم داخل .......

 ايستادم جلوي ضريح . به نيابت يه زيارتي خوندم .....

 با خودم گفتم آرام آرام ميرم جلو اگه جمعيت كمتر شده بود از توي صحني كه ضريح هست ميرم داخل و از سمت بالاسر حضرت ميرم بيرون ......

 همينطور كه داخل ميشدم . در آستانه در ايستادم . دست گذاشتم روي سينه و عرض كردم . آقاجان . سلام .

 سلام و عرض ادب ... آقاجون امروز اومدم همينجوري مشتي وار عرض ادب كنم . از سر عشق . بگم آقاجون سلام . عرض ادب و ارادت . آقاجون دوسست دارم .....طوريه؟؟؟؟

 آقاجون شرمنده . بخدا دوستت دارم . ببخش آقاجون امروز اصلا نه گريم مياد نه مثل زائراي با معرفت شما دلم شكسته .... اشكال كه نداره ؟ اومدم امروز اينجوري عرض ادب كنم ...... از عمق جان عرض سلام كنم . ميدوني آقاجان . اينجا يكي از باصفاترين جاهاي عالمه

 همينجور كه با آقام گپ ميزدم ، كم كم با جمعيت جلو ميرفتم .....

 دست خودم نبودهركسي ميتونست لبخند و برق شادي رو از دور روي چهرم ببينه .( بعدها با خودم فكر كردم . توي اون جمعيت اگه كسي نگاهش بمن ميوفتاد با خودش ميگفت عجب آدم مشنگي )......

 با جمعيت رفتم توي صحن اصلي كه ضريح مطهر آقا هست . ايستاده بودم كنار در.

كنار يكي از خدام حضرت ......

.......

اللهم عجل لوليک الفرج

 

 

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸۳


السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۱)

سلام علی ال ياسين

دلم تنگ دلم تنگ . دلم تنگ . آقاجون . آقاجون ...آقاجون ........ هفته ای که گذشت چنين شبی چنين ساعاتی ....

شب جمعه . حرم ملکوتی آقا امام رضا (ع) ....زير بارون . توی صحن اسماعيل طلايی. روبروی پنجره فولاد . ........

 کميل رو با حاج آقا انصاريان بعد از سخنرانی حاج آقا پناهيان توی صحن گوهرشاد خونديم . آقاجون . يوسف زهرا . عزيز دل فاطمه . آقای من . شب جمعه ای که گذشت ازون شبهای جمعه ای بود که برای همه عمرم توی ذهنم لحظه لظه اش رو هک شد . ازون شبهای جمعه ای که سعی ميکنم گاهی دلتنگی هامو با مرورش آرومتر کنم .

 تنهايی رفته بودم . بعد از دعا کمی نشستم توی صحن . با خودم حساب کردم تا صبح ۴-۵ ساعتی بيشتر وقت ندارم . اونم چنين شبی . چنين جايی . که معلوم نيست بعد از امشب ديگه کی آقا دعوتنامه بده . يادم افتاد به صحن اسماعيل طلايی و صفای وصف ناپذير اونجا نزديکای سحر .

راه افتادم

 آقاجون . آقاجون آقاجون ..... توی صحن اسماعيل طلايی .پشت پنجره فولاد .اصلا حضور زائرای دلسوخته ای که به نيت شفا گرفتن بيماری رو ميارن به اون صحن معنويت خاصی حاکم ميکنه . جای هميشگيم پر از جمعيت بود . شب جمعه ای سر بچه محل ما هم شلوغ بوداا . ( حاج شيخ حسنعلی نخودکی اصفهانی رو ميگم  ) . عجب جای باصفايی داره . نزديک مزار ايشون يکی از با صفاترين نقاطيه که ميشه بشينی و صفا کنی . اللهم الرزقنا ....

 رفتم بالای سر بيمارانی که به آقا متوسل شده بودن . ايستاده بودم رو به ضريح آقا . پشت پنجره . که نم نم بارون رو حس کردم . صورتم رو گرفتم رو به آسمون تا حداقل يکی دو قطره ای نسيبم بشه ........ هنوز تو حس و حال بچه مثبتی بودم که ديدم باروون تند تر شد و مردم هم به سه شماره رفتن زير هر سقفی که نزديکشون بود .

 ولی من مگه می تونستم دل بکنم ؟!. خيس شدن زير اون باروون يه جورايی لذت بخش ترين حسی بود که بهم می تونست دست بده ........

 آی آی آی که اگه ميشد شب جمعه ای همه گناه های آدم زير باران لطف . رحمت الهی به همين آسونی که تمام آسمون پاک ميشه . پاک ميشد ......... کاش .

 می دونی ....کاش حداقل يه زبون لايق برای وصف کردن اون لحظه ها داشتم . يه قلم توانا ..تا بتون يه لحظه اش رو توصيف کنم .......اما مگه ميشه ؟!.....

کم کم خيس و آبکش شده بودم ......

 آره خب  .من تنها نبودم . آدم مثل من (که يه نمه جو گير شده باشه )اونجا بازم بود ......

گه گاهی که بارون آرومتر می شد . دوباره جمعيتی ميشد پشت پنجره و شروع می کردن به مداحی .....

 

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آذر ،۱۳۸۳


عيد بر عاشقان مبارک ......

عاشقان عيدتان مبارک .

 

اللهم عجل لوليک الفرج

 

جداٌْ ماه رمضون پر خير و برکتی بود .

پر از رحمت الهی . سرشار از لطف رحمن رحيم .

و امشب .....

بيايين امشب همديگر رو اول ببخشيم . و بعد برای هم دعا کنيم .

امشب شب عجيب غريبيه . .....

امشب شب اشک . اشک شادی و غم ....

......

اول از همه دوستانی که توی اين ايام هم لطف داشتن تشکر ميکنم . و آرزوی همنشينانی لايق و شايسته براشون دارم .

و بعد ....

راستش می خواستم بی سروصدا برم . بدون خداحافظی .

ولی کمی تامل وادارم کرد تا بيام از همتون يه حلاليت بطلبم . بخاطر تمام آزارها و گستاخی هايی که کرده ام . به جان خودم از اون اول بچه خوبی بودم . تو بيمارستان عوضم کردن .

حالا هم اومدم اظهار شرمساری کنم تا بلکم شما ببخشين .منو ..

پس زود باشين تا از دستتون نرفته ببخشين .

آخه ميگن . ببخش تا خدا ببخشه تو رو . مگه شما نمی خواهين خدا اين شب عيد ببخشه شما رو ؟؟؟؟؟؟؟؟ پس ..........

خب پس بخشيدين ديگه ؟!.

قربان لطف و محبت همگی

و

خدا هدايت کنه همه عمروعاصهای وبلاگی رو که از هر راهی استفاده ميکنن برای رسيدن به اهداف شومشون . عجز و زبونی اين جور آدمها زمانی آشکار تر ميشه که با ترفندهای مختلفی که برای جذب آدمها به خودشون بکار ميبرن .شدت احتياج خودشون رو به توجا من و شما به خودشون نشون ميدن . وگرنه چه لزومی هست به اين همه اظهار بی علاقگی ؟؟؟ خب اخه بند خدا چند بار ميگی که نيستی . نمی يايی . دوست نداری . آخه مگه آدم چند بار اتفاقی از در خونه يکی رد ميشه ؟

 .......

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۳


يا مقلب القلوب ...

الهی و ربی من لی غيرک ....

 

اتل متل يه بابا...

اتل متل يه بابا...     اتل متل يه بابا

كه اون قديم قديما     حسرتشو مى خوردن     تمومى بچه ها 

اتل متل يه دختر        در دونه باباش بود 

هر جا كه بابا مى رفت     دخترش هم باهاش بود

اون عاشق بابا بود     بابا عاشق اون بود 

به گفته رفيقاش     بابا چه مهربون بود

يه روز آفتابى     بابا تنها گذاشتش     عازم جبهه ها شد

دخترُ جا گذاشتش     چه روزهاى سختى بود

اون روزهاى جدايى     چه سالهاى بدى بود

ايّام بى بابايى     چه لحظه سختى بود

اون لحظه رفتنش     ولى بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش     هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه     اونكه خودش رفته بود

آوردنش به خونه     زهرا بهش سلام كرد

بابا فقط نگاش كرد     اداى احترام كرد

بابا فقط نگاش كرد     خاك كفش بابارو

سرمه تو چشاش كرد     هى بابارو بغل كرد

بابا فقط نگاش كرد     زهرا براش زبون ريخت

دو صد دفعه صداش كرد     پيش چشاش ضجّه كرد

بابا فقط نگاش كرد     اتل متل يه بابا

يه مرد بى ادعا     مى خوان كه زود بميره

تموم خواستگارا     اتل متل يه دختر

كه بر عكس قديما     براش دل مى سوزونن

تمومى بچه ها     زهرا به فكر باباش

بابا به فكر زهرا     گاهى به فكر ديروز

گاهى به فكر فردا     يه روز مى گفت كه خيلى

براش آرزو داره      ولى حالا دخترش

زيرش لگن مى ذاره     يه مى گفت دوست دارم

عروسيتو ببينم     ولى حالا دخترش

ميگه به پات مى شينم     مى گفت برات بهترين

عروسى رو مى گيرم     ولى حالا مى شنوه

تا خوب نشى نميرم     وقت غذا كه مى شه

سرنگ ور مى داره     يه زرده تخم مرغ

توى سرنگ مى ذاره     گوشه لُپ باباش

سرنگ و مى فشاره     براى اشك چشماش

هى بهونه مياره      غصه نخور بابا جون     اشكم مال پيازه»

بابا با چشماش مى گه     خدا برات بسازه

هر شب وقتى بابارو     مى خوابونه توى جاش

با كلى اندوه و غم     ميره سر كتاباش

حافظُ ور مى داره     راه گلوش مى گيره

قسم مى ده حافظُ     خواجه بابام نميره

دو چشمشُ مى بنده     خدا خدا مى كنه

با آهى از ته دل     حافظُ وا مى كنه

فالُ و شاهد فال     به يك نظر مى بينه

نمى خونه، چرا كه     هر شب جواب همينه

ديشب كه از خستگى     گرسنه خوابيده بود

نيمه شب چه خواب     قشنگى رو ديده بود

تو يك باغ پر از گل     پر از گل شقايق    ميون رودى بزرگ............

 .۴۰ روز ديگر هم گذشت .......از روز پر کشيدن ابوالفضل سپهر .......

ميلاد با سعادت کريم اهل بيت رو به پيشگاه آقا صاحب الزمان و تمامی عاشقان مبارک

خدايازکارم گره وا شده
خدايا دلم تنگ زهرا شده

غم ودردم اخر به پايان رسيد
به زهرا بگوئيد که مهمان رسيد


ايام پر خير و برکتی داشته باشين . انشالله تا عيد فطر ...... و التماس دعا

اللهم عجل لوليک الفرج

 

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳


يا سريع الرضا ...

 

 

امروز دلم سخت هوای مسجد الحرام داشت .....

خدايا مرا به خاطر آنچه کوتاهی در طاعت تو نموده ام ببخش ....

نمی دونم چرا .ولی ......گاهی قدرت تو رو خدای من با امکانات خودم ميسنجم . و از اينکه چيزی رو ازت بخوام منصرف ميشم ....

خدايا مرا بخاطر انديشه ناقصم ببخش ...

 ......

پرم از حرفهای ناگفتنی . يا الله .

فاغث يا غياث المستغيثين .

سخت محتاج ياری توام . يا لله .

يا مقلب القلوب و الابصار

يا مدبر الليل و النهار

يا محول الحول والاحوال .

حول حالنا الی احسن الحال .

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳


بسم الله النور

و اما عشق ...

جمعه بود . شعبان . نيمه شعبان . و سالروز ميلاد مسعود مهدی موعود(عج) . قائم ال محمد .آرزوی فاطمه ...

يا رسول الله . يا فاطمه زهرا . يا امير امومنين . يا اهل بيت النبوه . ميلاد با سعادت اباصالح المهدی(عج) رو تبريک و تهنت عرض ميکنم

قيامت قامت و قامت قيامت

قيامت کرده ای ای سرو قامت

موذن گر ببيند قامتت را

به قد قامت بماند تا قيامت  .

 آقاجون . آقاجون . آقاجون . آقاجون ...

يابن الحسن . بخدا که روزهای زياد و طولانی رو منتظر چنين روزی بودم  . ولی ....

دلم فقط جايی رو لازم داره برای فوران آنچه در خود نگه داشته . ولی ....

راستش اصلا جرعت نوشتنش رو نداشتم . ولی ...

اينجا رو اصلا باز کرده بودم که بی پرده با تو آقاجون حرفهامو بزنم . ولی ...

امروز تمام روز رو .تمام روز رو توی خونه بودم .... تو خودت تا آخر خط رو بخون آقاجون ....

.......

چقدر انتظار چنين روزی رو کشيده بودم .

چقدر حسرت چشيدن شيرينی آنچه بدست نياوردم در سالی که گذشت به دل خواهد ماند ...

يابن الحسن تو رو به دل مادرت فاطمه زهرا نگذار خاطره مکه برام زنده بشه ...

يابن الحسن تو رو به دل مادرت فاطمه زهرا نگذار داغ بی لياقتی هام اينقدر بزرگ و عميق باشه ...

من خيلی وقت بود ....

  .............................

وقتی ميدونم آقا و صاحبم . حجت بن الحسن(عج) بيش از من و امسال من منتظر لحظه ظهور هست ...

وقتی ميدونم بی لياقتی من و امسال من باعث خون دل خوردن يوسف زهراست ... 

همه عالم بدونين ....

می دونی اجازه بده ..بگذار اسمی از تو که ديگر نيستی نيارم .و فقط بهت بگم تا بدونی ...بگذار بلند بگم تا يادم بمونه ..... بيش از آنچه خودم هم بتونم تصور کنم بر من اثر گذاشتی . و من از اين تاثير خوشنودم .

هستی و می مانی در وجود هر که تاثير گذارده ای .ماندگار ...

می دونی امشب دلم می خواست با همچو تويی درد و دل می کردم ...

۱۵ شعبان ۸۲

اللهم عجل لوليک الفرج

 

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳


سلام بر مهدی موعود - گل نرگس ...

پنحشنبه

و ...سپهر هم ... 

 اتل متل يه بابا ........... ابوالفضل سپهر

چهارشنبه

 بر خاک کوی يار من از راه دل پل ميزنم

بر دامن پر فيض تو دست توسل ميزنم .

شبها . عاشقای آقا  عاشقای يوسف زهرا . بين الحرمين جمع ميشدن . همه بودن . هر کسی مال يه کاروان بود . توی مداح ها من فقط حاج آقا خورشيدی رو از قم و حاج آقا سروری رو از مشهد می شناختم . همه بودن . از هر کاروانی چند نفری ..... بين الحرمين شبها مال ايرانيهاست .

و اين شبها ... شبهای عاشقاست .....

می دونی . اگه هنوز دل تو هم مثل دل من يادنگرفته رسم عاشقی رو . چنين جايی مدرسه خوبيه . زمزمه های عاشقانشون رو . سوزهای دل عاشقشون رو .....

مهر بتان ورزيده ام اما تو چيز ديگری .

زيبا فراوان ديده ام اما تو چيز ديگری .

اونجا تو هم جور ديگه ای ميشی .

فقط از خود آقا و صاحبمون ميخوام همه مون رو يه شب دعوتنامه بده دستمون ......

بايد باشی و ببينی و ......

ديگه شورتی های سنی هم ناتوانن .

عاشقای آقا . بيدارن . عاشقن . مست گل نرگسن . ولی يادشون نرفته شيعه علی بيدارِ ِ .... ميدونن چطور محفل عشق بازی راه بندازن که بهونه دست يه مشت ........ ندن .

شبهای مدينه . بين الحرمين . نيمه شعبان ......

الهم الرزقنا ... 

سه شنبه

 مدينه . شب . بين الحرمين . ديوار بقيع . رو به مسجدالنبی . باب جبرائيل . گنبد خضرا .

خدا . من . رسول الله . فاطمه زهرا . و يوسف زهرا ...............

و دلی که هميشه يک دنيا حرف برای درد و دل داره ....... 

دوشنبه

 

يکشنبه

تا كه به نامت آقاجون رفيق و آشنا شدم

از همه كس‚ از همه جا بريدمو جدا شدم

زمزمه اسم شما اي گل ناز فاطمه

تموم دل خوشيم شده‚ ورد زبون قلبمه

رشته مهرمو آقا به خيمه تو بسته ام

گر چه هزاران مرتبه قلب تو را شكسته ام

خوب ميدونم آقا بدم ‚ قلبمو با صفا بكن

وقتي نماز شب ميخوني مولا منو دعا بكن

......

نوكرتم ‚ نزار كه من اسير درد و آه بشم

اگه بموني قول ميدم عاشق سر به راه بشم

حرفهای /اخرم رو نتونسته بودم بزارم توی وبلاگ . پرشين دوباره قاطی کرده بود . ای ميل زدم به يکی از بزرگوارانی که هميشه مايه دردسرشم . تو زحمتشو بکشه . خلاصه وصيت . مصيت هامم کردم . 

روز آخر بود بايد هرکی جا مونده بود تلفنی خداحافظی ميکردم .راستش به دلايلی تقريبا بی خبر رفتم .

توی فرودگاه فقط پدر و خواهرم اومده بودن .....

راستش اينبار هم بيشتر خوشحال بودم . 

آخرش من نفهميدم اين ملت چرا وقتی می خوان برن مسافرت گريه ميکنن ؟

ولی عشقه ها  . آخ که چه روزی مدينه ام . قربونت برم زهرا جان ....

 

 

شنبه  

 

  يا اياصالح مدد .     گل نرگس مدد.

ای عزيز فاطمه .     يوسف زهرا مدد .

روز ميلاد عزيز دل رسول الله . حضرت فاطمه زهرا(س) بود . عزيز بزرگواری توی مسنجر جلوی آی ديش نوشته بود . می خوام برم مکه ....

فهميدم که تصميم دارن کاروانی تشکيل بدن جهت عمره و ....

شبانه مادر رو از خواب بيدار کردم . بهش گفتم ميايی بريم مکه ؟

جرقه ای که به اشاره دوستی زده شد . ۱۵ شعبانی که در مدينه النبی (سال گذشته) بيش از هر کسی نايب الزياره دوستان وبلاگی بودم .

چه دوستانی که قلبشان به عشق مهدی فاطمه می تپد . چه دوستانی که برای گل نرگس قلم ميزنند . چه دوستانی که به گونه ای ديگر با عشق به او برای تنگر زدن به منتظران حضرتش با قلم توانای خود به زبان عامه مردم کوچه و بازار می نگارند .

هيچ چيز اتفاقی نيست ...

جمعه

 

 

هيچ چيز اتفاقي نيست . هيچ چيز اتفاقي نيست ...

اين جمعه هاي منتظر . اين لحظه هاي انتظار ‚ پس از آن لحظه هاي صفر عاشقي ...

هيچ چيز اتفاقي نيست . اين عتش اشتياق و اين دلتنگيهاي مداوم ...

هيچ چيز اتفاقي نيست . اين دردهاي مشترك و اين نگاه هاي مانده به راه ...

 

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳


سلام بر مهدی موعود . آرزوی فاطمه .

بسم رب الحسين

يا حسين . ارباب عاشقان . آرام جان فاطمه . سلام .

يابن الحسن . آقاي من . مولاي من . يا صاحب الزمان . عزيز دل زهرا . آرزوي فاطمه . سلام .

آقاجون . آقاجون . آقاجون . ديگه دلم تنگ كربلاست . دلم تنگ امام حسين . اصلا امروز يجور ديگه دلتنگي ميكرد اين دلِ آواره من .

گفتني نيست . نه اينكه نخوام بگم . نه ... نمي دونم چطور بگم .

نمي خوام از بديهاي خودم بگم كه نوشتم هم مثل خودم سياه ميشه . فقط مي خوام بگم هر چه بي وفايي كردم . باز هم دست ياريگري رو هميشه همراه خودم ديدم . گاهي حتي اين الطاف برام عادي شده و روزمره ...........

ولي امان . امان از روزي كه توسلي بكنم و دير بشنوم. دير ببينم . هراسانترين لحظه رو وقتي حسش ميكنم كه شك كنم كه نكنه !!!!!!!! نكنه آنچنان آزرده باشم دل عزيز فاطمه زهرا رو كه ......... ديگه چطور ميتونم بگم يا فاطمه زهرا ؟!.......

الهي و ربي من لي غيرك .

الهي سينه اي ده آتش افروز

در آن سينه دلي وان دل همه سوز .

مدت زياديه دلم دست بقلم نشده . ولي امروز . داره بال بال ميزنه براي درد و دل كردن با آقاش . با عزيز دل فاطمه زهرا .....

آقاجون . امروز وقتي پدر داشت مي رفت به طرف سن . نمي دونم به جاي اينكه خوشحال باشم دلم بدرقم گرفت . انگار ........ ولي بعد وقتي از پله ها پايين مي اومد ديدن لبخندش . اصلا نگاه كردن به قدم برداشتنش زيباترين و با نشاط ترين لحظه هايي بود كه تجربه كرده بودم ...

به وجود پدري مي باليدم كه تونسته بود عشق حسينِ فاطمه رو اينجور توي دلم بكاره .

صداي قرآن خوندنهاي پدر (اونم كله سحر) زيباترين نواي بيدار باش بوده برام .هميشه و هر روز .

نواي حسين حسين قبل از ايامي كه بتونم به ياد بيارم توي گوشم پيچيده شد . توي همون جلسات هفتگي كه روحاني مسجد محل به دعوت پدربزرگ خيلي خصوصي در ايام سال هر هفته شبهاي سه شنبه برگزار ميكرد .

 *****

يادمه اولين بار كه تنهايي با پدر مسافرت و اردو رفتن رو تجربه ميكردم فقط 7 سالم بود .

شب موقع خواب مجبور شدن براي آروم كردن من ببرنم توي مسجد . پيش پدر . من توي تاريك شب نفهميدم كجام . ولي صبح منظره عجيب غريب و فراموش نشدنيه . عمامه بستن بچه طلبه هايي كه اونهام شب رو توي شبستان مسجد خوابيده بودن . و حالا داشتن 5-6 متر پارچه رو بصورت عمامه ميبستن ماتو حيرونم كرده بود .

*****

اولين سفر مشهدي كه خاطرش رو بياد دارم 4سال و نيم بيشتر نداشتم . با قطار رفتيم . صندلي ها يكي در ميون باز ميكرديم تا تخت بشه براي خواب .توي هتل طبقه سوم يا چهارم بوديم . اتاقهاي هتل با چراغ نفتي گرم ميشد . پتوهامون خاكستري رنگ بودن.

من هميشه دستم تو دست پدر بود و راهي حرم ميشدم . راهمون از سمت مسجد گوهرشاد بود . اون روزها صحن قدسي نبود . مستقيم از راهروهاي مسجد وارد صحن ميشديم . راهرو ها نسبتا تاريك بود .عين سرسرا . دستم تو دست پدر بود . راهرو خلوت بود . سقف راهرو خيلي بلند بود . قدم به شيشه هاي درهاي رواقها نمي رسيد نمي تونستم توي رواقها رو ببينم . خلوت بود . از روبرو دوتا آقا كه يكيشون عباي قهوه اي رنگ و عمامه مشكي داشت مي يومدن . نزديكتر كه شدن سلام كردم (پدر گفته بود هر وقت حاج آقايي رو ميبينم بهش سلام كنم) حاج آقا خم شد . دو زانو نشست . تا قدش قد من بشه و باهام سلام عليك گرمي كرد .

چل چراغ خيلي بزرگ بود . دوبرابر سجاده من . خيلي بالا بود . و ضريح رو گاهي تنهايي و گاهي رو شونه هاي پدر ميرفتم و لمس ميكردم .

زير چل چراغ ايستاده بودم به نماز . يه سرباز همينطور كه از روبروم رد ميشد بهم شكلك در آورد و خنديد و رفت اونطرفتر نشست . دوباره نمازمو خوندم . آخه خنديده بودم . بعد كنار پدر نشسته بودم كه ديدم همون سرباز داره نماز مي خونه . رفتم جلوش ايستادم . نگاهش كردم ‚ داشت قنوت مي گفت ‚ بهش گفتم خوبه منم بهت شكلك در بيارم خندت بگيره نمازت خراب بشه ؟ خودش و آقايي كه كنارش ايستاده بود به نماز هردوشون خندشون گرفته بود . سربازه با نگاه اشاره كرد كه برو . رفتم ولي وقتي نمازش تموم شد دوباره رفتم تا بهش بگم كه ........

آره همه اين خاطره ها و عشقها رو پدر باعث و بانيش بود . و بعدها وقتي بزرگتر شدم . صبر پدر بيشتر بود در جواب دادن به چرا هاي فراوان و تمام نشدني من . كتاب بيت الاحزان رو مادر دستم داد . و كتاب فروغ ابديت رو پدر......

حاج آقا قانوني دوست پدر بود و بخاطر پدر - تحملم ميكرد تا خودم كم بيارم تو سوال جواب كردن ...

*****

آقاجون . آقاجون . مهدي فاطمه . عزيز دل فاطمه زهرا . اينها رو گفتم چون امروز اون بغض اولي . يه جورايي رنگ عشق به پدر گرفت و اسم حسين فاطمه كه به گوش جان رسيد مبدل شد به عشقي شعله ور به حسين بن علي (ع) امام عاشقان .

تويي همه دلخوشيم

به عشق خود ميكشيم

دار و ندارم يا حسين

دار و ندارم حسين

كشته عشقم تو مسيحاي من

كن نظر اي ماه دلاراي من

حسين . حسين . يا حسين

تمام زندگي من فداي يك تبسمت

هستي خود فدا كنم براي يك تبسمت

اسير در بند توام . تشنه لبخند توام

عشق و نگارم يا حسين .

دارو ندارم يا حسين

دست مرا رها مكن . تا به تنم نفس بود

كه بي تو به چشم من باغ جنان قفس بود .

آقاجون . امروز‚ روز ميلاد جدتون امام حسين (ع) .

روز جشن و سرور و شادماني بي حد و حصرشيعيان .و فردا ميلاد سردار با وفاي سپاه امام حسين . قمربني هاشم ‚ آقا ابوالفضل العباس . و روز بعد از اون .روز ميلاد امام زين العابدين .امام سجاد (ع) .

عيد در عيد هست آقاجان . عرض تبريك و تهنيت دارم . و........

و التماس دعا . و اميد به لطف و رحمت شما اونم توي اين اعياد .

و اولين و مهمترين دعاي همه ما تعجيل در فرج شماست آقاجان .

اللهم عجل لوليك الفرج .

و بعد از اون سلامت و شادكامي تمامي سربازان و سرداران سپاه شما . انشالله .

و اينكه دل آواره من هم اميد به دست ياريگر شما داره . اينكه روزي لايقش بدونين براي خدمت در ركابتون .

و اينكه شما رو به عشقتون به اباعبدالله كه دل تمام شيعيان و دلبستگان به خودتون و به اهل بيت رو شاد كنين ‚ به طريقي كه خودتون صلاح رو در اون ميبينيد .

 

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸۳


سلام بر قائم ال محمد (عج)....

 

عيد بر عاشقان مبارک باد

 

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۳


ليلا گاهي چشماش پر اشك ميشد .۲

( با عرض تسليت شهادت امام موسی کاظم (ع) به محضر آقا صاحب الزمان (عج) و تمام عاشقان و دوستداران آن حضرت )

.........

من فقط ميدونستم كه براي مادر ليلا بايد دعا كنم . چون خيلي درد ميكشه . چون ليلا گاهي چشماش پر اشك ميشد بدونه اينكه بباره .

خبر بيماري همسر شهيد . خيلي زود توي شهر پيچيد . توي هر مجلس دعايي . بعد هر نمازي . همه شهر يك صدا براي شفاي بيماري مادر ليلا دعا ميكردن . همه براي شفاي همسر شهيد عباس آتش پنجه دست به دعا بودن . هر كسي بلد بود نذري كرده بود .

اون روز با مادر داشتم از سوپر ب ۱ بر ميگشتم . توی راه مادر ليلا رو با مريم ديديم . مادر گرم احوال پرسی شد . و من با مريم کوچولو . يدفعه ديدم پلاستيک تخم مرغ از دست مادر افتاد .پخش زمين شد . همش شکست ........

نگاه مادر کردم . ديدم حاج خانم رو گرفته .می بوسه و گريه ميکنه .

رفتيم خونشون . و مادر ليلا تعريف کرد از چند روز قبلش .

بيمارستان ......

و اينکه دکترها . با چشمان پر از اشک جواب آزمايشهاشو بهم نشون ميدادن .

اينکه موهاش دوباره داشت مشکی ميشد .

اينکه ضعف بدنش کمتر شده .

اينکه ......

آره ......

نمی دونم دعای اهالی يه شهر بود .....؟ جواب دل شکسته ليلا . مريم . برادرش بود......؟ يا ......

فقط ميدونم که همسر شهيد عباس آتش پنجه حالا ديگه سلامت بود .

امروز که نشسته ام و می نويسم .سالهاست که ازشون خبر ندارم . فقط ميدونم همون سالها که ما خونمون عوض شد . ليلا دانشگاه تهران قبول شده بود .

انشالله زير سايه امام زمان هميشه شاد باشن و سلامت .

اللهم عجل لوليک الفرج .

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۳


ليلا گاهي چشماش پر اشك ميشد .۱

سلام علي ال ياسين .

سلام بر مهدي فاطمه . يوسف زهرا .

آقاجان . آقاجان .آقاجان .

يابن الحسن .امروز بياد روزهايي افتاده بودم كه روزهاي متفاوتي بود .

روزهايي كه تازه پدر ليلا . دوست همنفس بابا .....

اونا با هم براي اعزام ثبت نام كردن . و با هم مي رفتن . ولي به پدر درست يك روز مانده به اعزام نامه اي داده بودن كه بايد ساكش رو زمين ميگذاشت . لباسهاشو عوض ميكرد . وسايل و لباسهاي ديگه اي توش ميگذاشت و معادل همون روزها كه ميخواست با پدر ليلا بره به سرزميني كه قطعه اي از بهشت بود ‚ بره به جايي كه اونا گفته بودن .

اونها توي دو سنگر متفاوت براي يك هدف مشترك از جون مايه ميگذاشتن .

ما پدر رو دوماه به دوماه ميديديم . يعني من و مادر ميديديم . چون فقط من و مادر شبها بعد از 12 شب و صبحها قبل از اذان صبح بيدار بوديم .

ولي ليلا گاهي پدرش رو ميديد . براي يك يا دو روزي كه مرخصي گرفته بود .

درست يادم نيست . چند ماه بعد . رفتيم خونشون تا به ليلا و مريم و برادرش و مادرش سري بزنيم .

ليلا انگار يك شبه بزرگ شده بود . برادرش هم . و مادرش پير و شكسته . و مريم كوچولوي معصوم كه شايد 2 سال بيشتر نداشت اومد توي اتاق سلام كرد و يك راست رفت توي بقل پدر نشست بدونه اينكه حرفي بزنه و سرشو گذاشت روي شانه هاي پدر .

پدر انگار يجور ديگه شده بود . نوازشش ميكرد . و آرام با خانواده عباس آتش پنجه كه حالا شده بودن خانواده شهيد عباس آتش پنجه حرف ميزد . سعي داشت دلداري بده . و بگه كه ما هستيم . ما با شما هستيم . ما هميشه با شما و كنار شما مي مونيم . نه ما تنها كه همه کنار شما می مونن.

ليلا خيلي زود بزرگ شد . روزي كه بالاي صف توي مدرسه قسمتي از وصيت نامه پدرش رو مي خوند . با صدايي بلند و رسا و بدون اينكه بلرزه مي خوند . ليلا انگار چند شبه به اندازه كلاس پنجمي ها بزرگ شده بود .

مادرش اما هر روز شكسته تر مي شد . ليلا خبر وخيم تر شدن حال مادرش رو وقتي براي شبهاي امتحان ميومد خونمون مي داد . اين روزهاي آخر مادر نمي گذاشت من برم خونشون . بيشتر ليلا و مريم رو دعوت ميكرد بيان . و خودش ميرفت تا به مادر ليلا سري بزنه .

خبر بيماري همسر شهيد . خيلي زود توي شهر پيچيد . توي هر مجلس دعايي . بعد هر نمازي . همه شهر يك صدا براي شفاي بيماري مادر ليلا دعا ميكردن . همه براي شفاي همسر شهيد عباس آتش پنجه دست به دعا بودن . هر كسي بلد بود نذري كرده بود .

مادر ليلا اما .......

هر روز ضعيف تر ميشد . موهاش بر اثر شيمي درماني سفيد شده بود

ليلا شده بود خانم خونه . و برادرش كه يه زماني شيطون ترين بود توي محله حالا كم كم بزرگ شده بود . شده بود مرد خونه .

ليلا شبهاي امتحان ميومد خونه ما . من و ليلا و شكوه (يكي ديگه از بچه هاي همكلاسي كه همسايه بود ) با هم درس مي خونديم .

ما انگار يه دنياي ديگه بوديم . چيز زيادي از درد و غم حاليمون نبود . از اينكه اگه مادر ليلا خوب نشه .........؟؟؟؟؟

نه . شايد هم من حاليم نبود . من فقط ميدونستم كه براي مادر ليلا بايد دعا كنم . چون خيلي درد ميكشه . چون ليلا گاهي چشماش پر اشك ميشد بدونه اينكه بباره .

.........

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۳


سلام بر قائم ال علی .

سلام بر علی .

سلام بر مولد کعبه .

سلام علی ال ياسين..

سلام بر يوسف زهرا .

گل نرگس

اينجا رو يه سری بزنين .(آگهی تبليغاتی)

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٥:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸۳


السلام عليک يا اباصالح المهدی(عج)

 

سلام بر مهدی موعود (عج).

سلام بر قائم ال محمد . سلام بر يوسف زهرا . مهدی موعود .آرزوی فاطمه .

آقاجون . يوسف زهرا . ماه رجب هم اومد . تا روز ميلاد شما آقاجون ۴۴ روز ديگه هست . دلم می خواد آقاجون امسال .....

آقاجون . آقاجون ...آقاجون ...... پارسال ۱۵ شعبان .مدينه ......

مدينه . مدينه .مدينه........

دلم سخت تنگ مدينست آقاجون . دلم سخت تنگ مدينست و بقيع . مسجد النبی . بين الحرمين . بيت الفاطمه . روضه .....مکه . مسجد الحرام . طواف . سعی . و طواف ..... کعبه . مقام ابراهيم . هجر اسماعيل ......

آی آی آی .....آقای من . يا صاحب الزمان . چقدر زيبا بود .......

خوشا به سعادت اونهايی که باز لياقت دارن و دعوتشون می کنی ......

مهديا . يک جلوه محتاج توام ....

اين رجبيون ...

 

اينجا هم سر بزنين .جالب بود ....

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۳


سلام بر مهدی موعود (عج) . قائم ال محمد

سلام بر قائم ال محمد(عج)

آقای من .يابن الحسن . يوسف زهرا .

اين روزها چقدر به آمدنت . به بودنت . به قيام نمودنت . به انقلابت . به جهانی که پر از عدل و داد ميکنی . به حکومتی که برپا ميکنی . به حقوقی که به صاحبانشان باز می گردانی . به .....

می انديشم .

اين روزها جور ديگری به اومدنتون . به قيامتون فکر ميکنم .

به آمدن مصلحی از نسل فاطمه زهرا(س) . کسی که قادم ال محمد و آرزوی فاطمه زهراست .

به چگونه آمدنتون بيشتر فکر ميکنم .

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ،۱۳۸۳


سلام علی ال ياسين

سلام علی ال ياسين

آقاجون . يابن الحسن ....

امشب غير از اينكه حالم بده . حالم هم بده .....

پارسال درست چنين شبي بود كه يه عيدي بزرگ گرفتم ازتون ........

يه عيدي بزرگ .

الآن كه نگاه ميكنم . يه خورده كه چه عرض کنم . يه خورده بيشتر از يه خورده تاسف مي خورم .

آخه پارسال سروساده تر از اين بودم . ساده تر .

 

نمي دونم چرا و از كجا . ولي حس ميكنم چندان هم كارنامه جالبي نداشتم .

......

اميد به لطف و کرم پروردگار بخشنده مهربان هميشه انگيزه ادامه دادن را . انگيزه بلند شدن و محکمتر قدم برداشتن را . انگيزه يک شروع ديگر را در دل هر بنده ای بوجود مياره .

يابن الحسن . آقای من شما را به دل مهربان مادرتون فاطمه زهرا(س) ....

آقاجان . يوسف زهرا . عزيز فاطمه . من دلم می خواهد که تو با من باشی .

و بدانی بی تو که چه سختست غم تنهايی .

و چه بی مفهومست زندگی کردن دل .

.....

اميد به دست ياريگر مهدی فاطمه

اللهم عجل لوليک الفرج

  
نویسنده : سروساده . ; ساعت ۳:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸۳