السلام عليک يابن الزهرا ... فدک ۵

سلام علی ال ياسين .

 فاطمه يا فاطمه ....

فاطمه يا فاطمه ......

ظهر بود و آفتاب

نشسته بود روي پله هاي روبروي ركن قبل از هجر اسماعيل . سر به ديوار داشت  و نگاه به خانه خدا . از حجرالاسود و مقام ابراهيم ..تا ناودون طلا و هجر اسماعيل و ركن ملتزم رو سير ميكرد.....

اي حبيبم فاطمه .....

      بي شكيبم فاطمه ..... 

           تو فراموشم مكن ....

                من غريبم فاطمه .....

                       فاطمه يا فاطمه ... فاطمه يا فاطمه .....

رفتن اينگونه ات .....

     قاتل جان منست .....

           بر لباست جاي خون .....

                يا گل پيراهنست ....

                       فاطمه تنها مرو ....

                            فاطمه تنها مرو ...

                               از نفس خسته مشو ...

                                    مصحفت بسته نشد ...

از همه خسته شدي .... 

     از علي خسته مشو ...

          از سر طفلان خود .....

               وا مگيري سايه را .....

                    خيز ويك بار دگر ......

                          كن دعا همسايه را ...

                                  فاطمه تنها مرو ... فاطمه تنها مرو ...

 

فدك دادم كه نامحرم نبيند

     رخ در پرده ي چادر نهانم .

                    ولي نامحرمم سيلي چنان زد

                           كه محرم هم نبيندبعد از آنهم .

ظهر بود .و آفتاب ‚ آفتاب مرداد بود .

ظهر بود و داغ سينه ‚ داغ فاطميه بود .

ظهر بود و سوز اشك ‚ سوز فراغ اباصالح (عج) بود .

ظهر بود و بغض گلو ‚ بغضي سنگينتر از آنكه توان تحمل بگذارد .

نگاهم به كعبه بود و دلم ....

نگاهش افتاد به ديوار كعبه . نزديك درب خانه خدا . خالي مانده بود . جاي سجده اش را درست كرد و نيت كرد . نماز كه تمام شد . خواست سجده شكري كنه .... ولي ..راستش .يك لحظه سر را بلند كرد .و چيزي در ذهنش گذشت كه ... فقط يك جمله مي ماند براي خواستن .....اللهم عجل لوليك الفرج . رمقي نمونده بود برايش .سر به ديوار كعبه گذاشته بود و بي صدا نجوا ميكرد .

يكي از اون عبا بدوشهاي عرب جلو آمد . تذكر داد كه اين سنگ است . و تبرك جستن از آن درست نيست . بهتر است .حجرالاسود را لمس كند و متبرك شود . نگاهش ميكرد . اشك امان نمي داد . مرد عبا به دوش هنوز حرف ميزد . خواست تا بخواهد كه رها كند اورا .

گفت .....

سرگذشت فدك پس از پيامبر --۳

هنگامی که فاطمه(س) از دستور ابوبکر اطلاع يافت نزد ابوبکر رفت و فرمود: < چرا مرا از ارثی که پدرم رسول خدا(ص) برايم گذاشته باز ميداری ؟ و وکيل و نماينده مرا از فدک خارج نمودی ؟ با اينکه رسول خدا(ص) آن را به فرمان خدا . ملک من نمود .>

ابوبکر گفت : برای گفته های خودت شاهد بياود ( که رسول خدا فدک را ملک خاص تو نمود.)

فاطمه(س) رفت و ان ايمن ( از بانوان بسيار مورد احترام رسول خدا ) را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد

ام ايمن به ابوبكر گفت : گواهي نمي دهم مگر اينكه ( در مورد اعتباري كه دارم ) به گفته رسول خدا(ص) در شان من . به تو استدلال كنم . ترا به خدا سوگند مي دهم آيا نمي داني كه رسول خدا(ص) فرمود: ان ام ايمن امراة من اهل جنة ( ام ايمن ‚ بانويي است كه البته از اهل بهشت است)

ابوبكر گفت : آري ميدانم كه پيامبر (ص) چنين فرمود .

ام ايمن گفت : گواهي مي دهم كه خداوند به رسول خدا (ص) اين آيه را وحي كرد

وآت ذاالقربي حقه ( و حق نزديكان رابپردازيد .) (اسرا- 26)

پيامبر (ص) پس از نزول اين آيه و فرمان خدا ‚ فدك را به فاطمه(س) واگذار نمود .

سپس حضرت علي(ع) نزد ابوبكر آمد و عين اين مطلب را گواهي داد . براي ابوبكر ثابت شد كه فدك ملك شخصي فاطمه (س) است . بر همين اساس ‚ نامه اي( قباله اي) در مورد رٌد فدك به ففاطمه(س) نوشت و به فاطمه(س) داد .

عمربن خطاب وقتي كه از جريان آگاه شد با ابوبکر ملاقات کرد و گفت : اين نامه چيست ؟

ابوبکر گفت : فاطمه (س) ادعا کرد که فدک مال من است و برای صدق ادعای خود ام ايمن و علی (ع) را به عنوان شاهد و گواه آورد و من بر اين اساس آن نامه را درباره رُد فدک فاطمه(س) نوشتم و به او دادم .  

عمر نزد فاطمه (س) رفت و آن نامه را گرفت و پاره پاره کرد و گفت : فدک فييء ( ثروت بدست آمده بدون جنگ از دست کافران) است و مال همه مسلمين می باشد . و ( اوس بن حدثان ) و ( عايشه ) و ( حفصه ) گواهی می دهند که رسول خدا (ص) فرمود : لنا معاشر الانبياء لانورثُ ما ترکناه صدقه ( ما گروه پيامبران . ارث نمی گذاريم و آنچه را گذاشته ايم صدقه « برای عموم » است ) . و در مورد شهود . علی (ع) شوهر فاطمه(س) است و به نفع خود گواهی را استوار کرده (پس قبول نيست ) .اما ام ايمن . بانوی درستکاری است . اگر شخص ديگری با او گواهی دهند . به آن توجه ميکنيم و نظر می دهيم .!!

فاطمه(س) در حالی که سخت اندوهگين بود از نزد ابوبکر و عمر . دور شد .

گفتار مستدل علي (ع) به ابوبكر

روز بعد حضرت علي (ع) به مسجد نزد ابوبكرآمد ديد مهاجر و انصار در اطراف ابوبكرحلقه زدند . به ابوبكر فرمود :

چرا فاطمه(س) را از ملك موروثي كه از پدرش به او ارث رسيده ممنوع نموده اي ؟ با توجه به اينكه رسول خدا (ص) در زمان حياتش آن ملك را در اختيار فاطمه(س) گذاشت .

ابوبكر گفت: فدك فييء(ملك بدست آمده و واگذاري كفار) است و به همه مسلمين تعلق دارد . اگر فاطمه(س) شاهد بياورد كه رسول خدا(ص) آن را ملك او كرده است ما هم آن را به او واگذار ميكنيم . وگرنه او حقي ندارد .

حضرت علي (ع) فرمود: اي ابوبكر تو درباره ما بر خلاف حكم خدا در حق مسلمانان حكم ميكني.

ابوبكر گفت اينچنين نيست .

علي (ع) فرمود : هر گاه ملكي در دست مسلماني باشد و در اختيار او قرار گرفته باشد . و من ادعا كنم كه آن ملك مال من است . از چه كسي بينه ( دو شاهد عادل ) مي طلبي ؟

ابوبكر گفت: از تو مطالبه بينه مي كنم .

علي (ع) فرمود : پس چرا فاطمه (س) در مورد ملكي كه در اختيارش قرار گرفته ( وصاحب ، يد، است مطالبه بينه مي كني . با اينكه در زمان رسول خدا (ص) و بعد از او نيز ‚ فدك در تحت اختيار فاطمه (س) بود و تو ا زمسلمانان بر اساس قوانين قضاوت در مورد ملكي كه در دستشان است ‚ مطالبه بينه ( دو شاهد عادل) نمي كني . آنگونه كه از من مطالبه بينه كردي . كه من ادعاي ملكي كه در اختيار ديگري است نمودم .

 ابوبكر در برابر اين استدلال خاموش شد و سخن نگفت .

عمر گفت : اي علي ! اين سخنان را رها كن . كه ما نيروي استدلال در برابر تو را نداريم . اگر گواهان عادل آوردي . قبول ميكنيم . و گرنه فدك مال همه مسلمين است و تو وفاطمه(س) بر آن حقي نداريد . علي (ع) بار ديگر خطاب به ابوبكر فرمود : آيا قرآن را خوانده اي ؟

ابئبكر گفت آري.

علي(ع) فرمود : به من خبر بده كه اين آيه (33 سوره احزاب) در شأن چه كسي نازل شده :

انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا

آيا اين آيه در حق ما نازل شده يا در حق غير ما ؟

ابوبكر گفت : در حق شما نازل شده است .

علی فرمود : ...

...

اللهم عجل لوليک الفرج

/ 0 نظر / 15 بازدید