سلام علی ال ياسين ....... سلام بر مهدی -آرزوی فاطمه-

داشت زندگي خودشو مي كرد .......

پر از روزمررگي . زندگي بدي هم نداشت . زندگي با خوب و بدش مي گذشت .......... ولي مي دوني ؟ يه جاي قلبش خالي بود ...... هيچ وقت چيزي از عشق عميق ......يه عشق حقيقي نچشيده بود ...... هيچ وقت به عشق هيچ چيزي دلش نلرزيده بود ....... هميشه مراقب دلش بود كه عاشق نشه ...... عاشق شدنهاي اطرافيانش بهش فهمونده بود كه جز ضرر چيز ديگري نداره....... پاسبان دل شده بود ...... خودشو تا بود با درس و كتاب سرگرم كرده بود . و بعدها با برو بچه هاي دانشگاه و برنامه ريزي براي انجمن ........ برپاكردن همايشها و سمينارها ...... كاغذ و كاغذبازي هاي انجمن ...... برپايي مجمع عمومي ها ...... اداره امور انجمن ..... لابلاش هم گاهي درس مي خوند ...... ديگه لحظه اي خالي نداشت كه بتونه به خودش هم فكر كنه . ديگه گه گاهي از خستگي از پا مي افتاد و كارش به بيمارستان مي كشيد .توصيه مي كردنش به استراحت .... ولي دلش مي خواست كاري رو كه شروع كرده تا وقت هست به سرانجامي برسونه...... ولي گاهي توان ادامه دادن نداشت .......× اون روز تو خواب از پا در اومده بود ..... يك لحظه به هوش اومد داشتن از توي آمبولانس مي آوردنش بيرون ...... تا اومد بپرسهچي شده ؟. باز چيزي نفهميد ...... دوباره كه چشمشو باز كرد صداي مادرش رو مي شنيد كه با كسي دردو دل مي كرد ‚ كه داره خودشو از بين مي بره ......بعد از اين كه دير وقت مياد خونه ...ميشينه پاي تلفن يا كامپيوتر و برنامه هاي فرداي اين انجمن --- رو رديف مي كنه . من نمي دونم آخه كه چي يعني ديگه آدم نيست ؟... كارهايي كه نه پولي داره براش نه عاقبتي...... اشك تو چشمهاش جمع شده بود . دلش مي خواست بگه مادر من : دست خودم نيست ‚ يه چيزي تو وجودم مي گه وقت كمه. يه چيزي تو وجودم مدام بهم مي گه لحظه هات رو از دست نده....... مادرم دلتو براي من حروم نكن ...... من كاري مي كنم كه فكر ميكنم اگه پام رو بخوام بكشم كنار كوتاهي كردم ..... فردا جلوي كسي خجالت زدم ....... !!!!!! . خواب جلوي چشمهاشو گرفت ...... وسط جمعيت گير كرده بود لابلاي جمعيت به سمت كعبه مي رفت . سرازير شدند به سمت كعبه . موج جمعيت مي بردش به سمت كعبه براي طواف. تا حالا كعبه رو اينقدر نزديك نديده بود . دستش خالي بود . نمي دونست چي بگه . چه بكنه. چي بخونه. احساس كمبود مي كرد . احساس مي كرد دستش خيلي خاليه .احساس مي كرد ..... وسط جمعيت خانمي رو ديد با يه لباس زيبا و خاص ايستاده بود ...... وقتي بهش رسيد كتابي جلوش باز كرد كتابي كه كاغذهاش از حصير بود و نوشته هاش طلايي رنگ - سبز رنگ .... و مي درخشيد بانو اشاره اي كرد و گفت اين سوره رو بخون -----سلام علي ال ياسين -----سلام علي ال ياسين ..... بيدار شد .....ديگه اون آدم قبلي نبود . حالا ديگه يه اتفاقي تو قلبش افتاده بود .....قلب يخ زدش حالا گرم شده بود ...... ولي هنوز معشوقشو نمي شناخت .......فقط ......فقط يه آدرس مبهم ازش داشت .......سلام علي ال ياسين

.........

تا كه به نامت آقاجون رفيق و آشنا شدم

از همه كس‚ از همه جا بريدمو جدا شدم

...........

اينها رو امروز نوشتم چون ديگه وقت خداحافظی من هم رسيد . جيران عزيزم دلنوشته ای رو تو وبلاگش نوشته بود که بد نديدم به عنوان حرف آخر متن بالا رو بزارم .

و يه تشکر هرچند کوچک از الک - خبرنگاری با سردردهای عجيب غريبش  : بزرگواری  که سال گذشته همين روزها يک ماه کم يا زياد . منو با اين وادی آشنا کرد .و خب حالا ديگه کم کم سفره وبلاگو يه جورايی مجبورم جمش کنم . تا کی ؟؟؟؟؟ خودم هم نمی دونم . تا خدا چی بخواد......... 23.gif

---------------------------------------------------

مهدی جان . يابن الحسن ...... من دلم ميخواهد که تو با من باشی .

من دلم ميخواهد که تو با من باشی و بدانی بی تو که چه سختست غم تنهايی و چه بی مفهوم است زندگی کردن دل .

اللهم عجل لوليک الفرج

/ 0 نظر / 6 بازدید