ليلا گاهي چشماش پر اشك ميشد .۱

سلام علي ال ياسين .

سلام بر مهدي فاطمه . يوسف زهرا .

آقاجان . آقاجان .آقاجان .

يابن الحسن .امروز بياد روزهايي افتاده بودم كه روزهاي متفاوتي بود .

روزهايي كه تازه پدر ليلا . دوست همنفس بابا .....

اونا با هم براي اعزام ثبت نام كردن . و با هم مي رفتن . ولي به پدر درست يك روز مانده به اعزام نامه اي داده بودن كه بايد ساكش رو زمين ميگذاشت . لباسهاشو عوض ميكرد . وسايل و لباسهاي ديگه اي توش ميگذاشت و معادل همون روزها كه ميخواست با پدر ليلا بره به سرزميني كه قطعه اي از بهشت بود ‚ بره به جايي كه اونا گفته بودن .

اونها توي دو سنگر متفاوت براي يك هدف مشترك از جون مايه ميگذاشتن .

ما پدر رو دوماه به دوماه ميديديم . يعني من و مادر ميديديم . چون فقط من و مادر شبها بعد از 12 شب و صبحها قبل از اذان صبح بيدار بوديم .

ولي ليلا گاهي پدرش رو ميديد . براي يك يا دو روزي كه مرخصي گرفته بود .

درست يادم نيست . چند ماه بعد . رفتيم خونشون تا به ليلا و مريم و برادرش و مادرش سري بزنيم .

ليلا انگار يك شبه بزرگ شده بود . برادرش هم . و مادرش پير و شكسته . و مريم كوچولوي معصوم كه شايد 2 سال بيشتر نداشت اومد توي اتاق سلام كرد و يك راست رفت توي بقل پدر نشست بدونه اينكه حرفي بزنه و سرشو گذاشت روي شانه هاي پدر .

پدر انگار يجور ديگه شده بود . نوازشش ميكرد . و آرام با خانواده عباس آتش پنجه كه حالا شده بودن خانواده شهيد عباس آتش پنجه حرف ميزد . سعي داشت دلداري بده . و بگه كه ما هستيم . ما با شما هستيم . ما هميشه با شما و كنار شما مي مونيم . نه ما تنها كه همه کنار شما می مونن.

ليلا خيلي زود بزرگ شد . روزي كه بالاي صف توي مدرسه قسمتي از وصيت نامه پدرش رو مي خوند . با صدايي بلند و رسا و بدون اينكه بلرزه مي خوند . ليلا انگار چند شبه به اندازه كلاس پنجمي ها بزرگ شده بود .

مادرش اما هر روز شكسته تر مي شد . ليلا خبر وخيم تر شدن حال مادرش رو وقتي براي شبهاي امتحان ميومد خونمون مي داد . اين روزهاي آخر مادر نمي گذاشت من برم خونشون . بيشتر ليلا و مريم رو دعوت ميكرد بيان . و خودش ميرفت تا به مادر ليلا سري بزنه .

خبر بيماري همسر شهيد . خيلي زود توي شهر پيچيد . توي هر مجلس دعايي . بعد هر نمازي . همه شهر يك صدا براي شفاي بيماري مادر ليلا دعا ميكردن . همه براي شفاي همسر شهيد عباس آتش پنجه دست به دعا بودن . هر كسي بلد بود نذري كرده بود .

مادر ليلا اما .......

هر روز ضعيف تر ميشد . موهاش بر اثر شيمي درماني سفيد شده بود

ليلا شده بود خانم خونه . و برادرش كه يه زماني شيطون ترين بود توي محله حالا كم كم بزرگ شده بود . شده بود مرد خونه .

ليلا شبهاي امتحان ميومد خونه ما . من و ليلا و شكوه (يكي ديگه از بچه هاي همكلاسي كه همسايه بود ) با هم درس مي خونديم .

ما انگار يه دنياي ديگه بوديم . چيز زيادي از درد و غم حاليمون نبود . از اينكه اگه مادر ليلا خوب نشه .........؟؟؟؟؟

نه . شايد هم من حاليم نبود . من فقط ميدونستم كه براي مادر ليلا بايد دعا كنم . چون خيلي درد ميكشه . چون ليلا گاهي چشماش پر اشك ميشد بدونه اينكه بباره .

.........

اللهم عجل لوليک الفرج

/ 0 نظر / 18 بازدید