السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۴)

آقاجون ....آقاجون ....آقاجون ......

فداي مهربانيهاي بي پايان تو .....

چي بگم . جز شكر خداي را كه لياقت انس با شما و مادرتون فاطمه زهرا رو بهم داد .

امشب دلم تنگ آقام امام رضا(ع)ست ...آقام يابن الحسن(عج) ...دلم تنگ خانم فاطمه زهرا(س) ....تنگ آقام امام حسين (ع)....تنگ آقام قمر بني هاشم .......تنگ امام حسن (ع) .....

سلام علي ال ياسين .

السلام عليك يا علي بن موسي رضا .

آقاجان نمي دونم چطور ازت تشكر كنم . آقاجان .

آقاجان . امسال همه چيزم رو مديون مهرباني شمام .

آقاجان . فقط من ميدونم و تو و خدا ... كه بر من چه گذشت و تو چه وقت دست من رو گرفتي . اونم چطور ....

آقاجان . ميلادتون مبارك . مبارک ......كه امسال دين و ايمان و .....تا سلامتيم رو از شما دارم .

يه جورايي اونوقت كه ديگه تموم شده بودم دستم رو گرفتي .

و امان از زماني كه آدم نتونه دردشو با در و ديوار هم واگويه كنه. و تو آقاجان سكوت من رو درمان كردي .

يادم نميره . سفري رو كه تمامش به سكوت گذشت .....

و تو آقاجان طبيبي بودي كه احتياجي به شنيدن از زبانم نداشتی . كه گاهي كلام قاصر است از بيان درد .

اونقدر قاتي كرده بودم كه جرات دردودل كردن با تو رو هم نداشتم . مي ترسيدم ....

مي ترسيدم زبان به كلامي ‚ دعايي ‚ ...باز كنم كه دل خانم فاطمه زهرا رو درد بيار ....

كه هم شنيده ام بارها ...و هم تجربه كردم ‚ كه يه زمانهايي واسه آدم پيش مياد كه خودش هم ميفهمه خدا در رو بروش باز كرد و ..... چنين وقتهايي همونقدر كه مي تونه به اوج برسونتش . ميتونه با يه دعاي نابجا . از روي جهل به قعر بكشونتش ...

و من مي ترسيدم توي اون موقعيت از روي ...دردودلم آزاردهنده باشه .....

4 روز موندم ولي روز آخر حتي زيارت آخر هم نتونستم حرفي بزنم . دردودلي حتي بكنم ‚ اما ...

اما وقتي برمي گشتم . آرامتر از قبل بودم . و وقتي برگشتم ‚ دست ياريگر تو رو به وضوح حسش ميكردم ....

ميدوني آقاجان ..... كاش اين اجازه رو بهم بدي كه با نوشتن از الطاف تو ازت تشكركنم . آقاجان دلم مي خواد براي همه اين بروبچه ها بگم كه چه آقاي مهربوني داريم و قدرش رو اونقدر كه شايستش هست نمي دونيم .

حكمت اينكه چرا به اين سن و سال چنين زخمهايي رو تجربه كردم رو نمي دونم . راستش الآن هم ديگه دنبال چراي اون نمي گردم . ولي اون ايام فقط از خود خدا همين چرا رو مي خواستم ...

شايد هيچ وقت كسي نفهميد كه چي شد يك شبه كن فيكن شدم . چي شد برنده و سخت شدم ...... و البته ديگه لزومي هم نداره . چون اونهايي رو كه بايد مي فهميدن از زندگيم حذفشون كردم .

ولي من آقاجان ياد نگرفتم جز در برابر خدا و رسول و فاطمه زهرا و فرزندانش جلوي ديگري بشكنم ....

هميشه دست خدا رو مي ديدم . هميشه حتي توي سختي ها . ولي اينبار كارم به جايي كشيده بود كه داشتم كم كم براي خدا هم شاخ و شونه ميكشيدم كه چرا .....

ديگه از خودم بيش از هركسي ميترسيدم ...... ( بگذريم از حال و احوالات )

و تو يه شبه دعوتنامه دادي دست كه پاشو . بيا ....

با يه جمله راهي سفر شدم

يا مقلب القلوب و الابصار ..... يا محول الحول والاحوال . حول حالنا الي احسن الحال

و تو آقاجان تمام فريادهام رو در سكوتم ... شنيدي .

حتي نگاه آخرم رو كه به زبان دل عرض كردم آقاجان طاقت دوري ندارم كه اينبار هر چه كردم نتونستم زائر خوبي باشم .

....

آقاجان ...و اينبار ......

عيد فطر ..... و عيدي كه عنايت كردين . بازهم در بدترين حالم بودم . بازم دستم رو گرفتين . بازم نجاتم دادي .....

اينبار آقاجان مزه زيارت رو هم چشيدم . اينبار نشستم به گپ زدن ...... و شما تمام بچگي كردنهامو به بزرگواري خودتون بخشيدين .

نمی دونم چطور . شرمنده ام از ناتوانی قلم که ياريم نمی کنه در بيان لطف شما آقاجان ....

که درمان تمام دردهام يک يا الله بود و يک سلام علی ال ياسين .

الهم عجل لوليك الفرج

/ 0 نظر / 18 بازدید