سلام بر مهدی .... سلام بر صاحبمان ......گل نرگس......

وضو گرفته بود و داشت به سمت نمازخونه مي رفت . به در اتاق كه رسيد ‚ داخل شد ‚ چند قدمي اومد جلو و همونطور كه آستينشو پايين ميكشيد ‚ پرسيد هنوز كار ميكنيد؟ كار ما رو هم راه ميندازين ؟ ما همكارتون هستيما ...... پايين .....

دستم رنگي بود و داشتم كارتريج پرينتر رو شارژ مي كردم .....

گفتم شرمنده ........

( رييس انتظامات اداره فرموده بودن به اين برو بچه هاي بانك رو نده).......

گفت آخه شما كه ميدونين اينجا روزها چقدر شلوغه . منم مثل شما ارباب رجوع دارم ......

معذرت خواهي كردم .........

و رفت .........

چند روز بعد با خانمش و دختر كوچولوي قشنگش در وقت اداري اومد ........

چند باري كه رفته بودم بانك ‚ كارمو زود راه مي انداخت ‚ و هميشه تذكر ميداد كه اين چكهارو لاي سررسيدت نزار ‚ ميندازيشونها........

آرووم بود ......آروم ....... آرامش تو وجودش حاكم بود حتي وقتي خسته يا عصباني بود ........

لابلاي كارهام يه عكس پوستري براي دخترش درست كرده بودم ........

چقدر فاطمشو دوست داشت ...........

.................

................................

براي خداحافظي از بچه ها رفته بودم اداره ........

يك راست رفتم تو اتاق قبلي خودم . رفتم اونطرف پيش شفيعي و شريفي........

نشستم روي صندلي روبروي شفيعي........

از كارو بار پرسيدم و از اوضاع ..........

اونهام شروع كردن به آه و ناله كه آره تو كه رفتي ال شد .....تو كه رفتي بل شد ........ با خنده گفتم ...شما آقاي شفيعي؟؟؟؟؟؟؟؟......... گفت آره به خدا هزاربار گفتم قدرتو نمي دونستيم .........

تو دلم كلي خوشحال شده بودم ......... گفتم :

بوديم و كسي پاس نمي داشت كه هستيم ........

باشد كه نباشيم و بدانند كه بوديم ........

همينجور كه آهسته آهسته با صداي آرومي حرف ميزديم كه اونطرف صدا به آرين و همكارش نرسه ......... شفيعي يه پاكت از كشوي ميزش در آورد .......... در ضمن در آوردن از شريفي پرسيد : ديده اينو ؟........

شريفي گفت نه............

همينجور كه در مي آورد مات شده بودم به نوار مشكيه سمت راست عكس

صداشو نميشنيدم ...........

بغض تو گلوم مونده بود .......... يه لحظه ......... تمام صحنه هايي كه ازش به ياد داشتم ........ چهره خانمش ..........فاطمه نازنينش .......

خدايا ..........

خداوندا اين اولين عيد فطريست كه فاطمه كوچولوي نازنين بدون پدرش ميگذرونه........

اين اولين ماه رمضون بود كه فاطمه كوچولو بدون پدرش روزه كله گنجشكي گرفت ..........

خدايا ......... خداوندا ........ تو رو به عزت وعظمتت ........تو را به مهرباني قلب فاطمه زهرا ......... تو را به لحظه لحظه هاي عبادت و مناجات صاحب الزمان ....... او را در اين شبهاي پر بركت غريق رحمت خودت كن .........

پروردگارا تمام رفتگان را شهدا ........ و امام شهيدان انقلاب رو ...... علما و برزگانمون رو از دعاي خير مسلمونها و آقا و صاحبمان بهرمند گردان .........

و

اللهم عجل لوليك الفرج

/ 0 نظر / 14 بازدید