سلام علی ال ياسين ......

آقا جون ....... يابن الحسن ........

پارسال چنين شبي بود وارد مدينه شدم

چنين شبي بود كه چشمهام براي اولين بار به نور مناره هاي مسجدالنبي منور شد .

يابن الحسن ....آقا جان عجب شبي بود ........

يابن الحسن ... يادم نميره ....غروب جمعه رو .........سمات بالاي پله ها .... پشت ديوار بقيع ........ رو به قبله سمت چپم قبور متبرك چهار گل پرپر شده زهرا ........ وسمت راست قبه سبز رسول الله .....خانه سرور زنان عالم . بي بي فاطمه زهرا (س) ........

يادم نمي ره.......... شرمندگيمو .........

يادم نمي ره ........

يادم نمي ره............. براي چندمين بار ايستادم روبروي باب جبرائل پشت نرده ها ....... هر چي به قبه سبز مسجد رسول خدا نگاه كردم ديدم قوت پا جلو گذاشتن ندارم ....... تو اون لحظه ترس و شرمي به هم آميخته بر من قالب شده بود .........

يادم نمي ره .........هرگز فراموش نمي كنم .

الان قلم قاصره از بيان اون لحظه ......

صحنه اي كه جلوي چشمام مي ديدم ........ و احساس شرم از حضور در بارگاهي ملكوتي ......

هر چي نگاه به خودم انداختم ديدم يك روزه مدينه ام و هنوز جرات ورود به مسجدالنبي رو ندارم ....... نمي تونم بگم چه حالي بود كه بر من گذشت .....ولي تا شب بغضي تو گلوم سنگيني مي كرد ......

تنها راهش توسل بود ..........

سلام علي ال ياسين ........

آي مهدي جان ...... آقاي من ......... يابن زهرا ....

و اون شب ........من بودم و تو و .......خدا

من بودم و تو و رسول الله و ........خدا

من بودم و تو علي مرتضي و ......خدا

من بودم و تو و فاطمه زهرا و ........خدا

من بودم وتو و امام حسن و امام حسين و ............خدا

من بودم وتو و چارده نور معصوم و ...........خدا

آي آي آي ......... آقا جان ......

من بودم و تو و خدا

خلوتي بود كه شيرين تر از اون نبود .......

و

سلام علي ال ياسين ............

حالا ديگه سبك تر شده بودم .........

صبح وقت نماز صبح بود كه براي اولين بار ..........

 اللهم عجل لوليك الفرج

/ 0 نظر / 15 بازدید