السلام عليک يا علی بن موسی الرضا (۲)

شب چهارشنبه بود . ساعت نزديكاي 2 نيمه شب بود .

 رفتيم صحن اسماعيل طلائي . توي ايوون نشسته بوديم . فاطي دو ركعت نماز خوند . نمي دونم چي . من نشسته بودم . فاطي دل دل ميكرد . ميخواست بره توو . گفت نميايي؟ گفتم من همينجا نشستم . اگه نبودم بيا بالاي سر شيخ حسنعلي نخودكي . گفت من ميرم قسمت بالاسر حضرت اگه تونستم اونجا نماز بخونم ...

رفت . من نشسته بودم .......

بعد از نمي دونم چقدر وقت اوومد . با هم رفتيم ...

هوا سرد بود . زمين يخ كرده ... روي كفشامون نشستيم . فاطي سرمايي بود . من كه بيشتر به هواي سرد عادت داشتم كف پاهام يخ زده بود . چادر نمازمو انداختم روي پاهاش . بنده خدا واسه دل من راضي شده بود توي اون سرما بياد اوونجا بشينه . ايستاده بودم . ميدوني ؟!.....وقتي ميگم ، جاي باصفايي داره اين بچه محلمون نگو نه ....

شده تا حالا ، بقضي در گلو داشته باشي . بقضي كه نتوني جايي واگويش كني ؟.....

شده؟

با همون حال با مادرت ، يا با عزيزتراز اون روبرو بشي . چشمت كه بچشمش افتاد تمام اون غصه ها يك جا بهت هجوم بيارن . مادر دستهاشو بطرفت دراز كنه . و تورو در آغوش گرمش بگيره . تو تمام شخصيت و منزلت اجتماعي و ....همه اينها رو كنار بزاري ، سرت رو بزاري روي شونه هاش . آنقدر در آغوش مهربونش گريه كني تا يه وقتي احساس سبكي كني . سرت رو كمي برداري از روي شونه هاش . مادر با دو دستش صورتت رو روبروي صورتش بگيره با چشمهاش كه مهربانترين چشمهاست توي چشمات نگاه كنه و با همون نگاه دلنشينش ازت بپرس خب چه خبر ؟....

و تو بازهم اشك بريزي .....اينبار اما ........ نه اشك غم و اندوه . كه اشك شوق . اشكي از سر لذت حضور .....

نمي دونم چقدر ....چند بار ....كجاها.... چنين حسي رو تجربه كردي .....

مشهد ، با امام رضا ...؟ مدينه ، فاطمه زهرا ...؟ مدينه ، حضرت رسول ...؟ جمكران ، يوسف زهرا ...؟ قم ، حضرت معصومه ...؟ كربلا ، سيدالشهدا......؟ يا نه مسجدالحرام ......؟

يا تو هم مثل من فقط چنين حسي وقتي از زيارت برگشتي بهت دست داده ؟؟؟!...

اونجا . صحن انقلاب - پنجره فولاد - ازاون جاهاي عجيب غريبه دنياست .......

خيلي باحال ِ ، باصفاست ، خيلي .......

صبح شده بود . نماز رو گوهرشاد خونده بوديم . سر شيخ بهايي رفتيم .حدود ساعت 6 بود سر شيخ مجتهدي و ... هم رفتيم .

از صحن ايون طلا رفتيم داخل . فاطي مي خواست برگرده هتل . گفتم يك ساعتي تا وقت صبحانه زمان داريم . ميريم يه عرض سلامي ميكنيم و بر ميگرديم . از در ايوان با هم وارد شديم ولي بعد لابلاي جمعيت گمش كردم ......

شارژ بودم . شارژ ِ شارژ ......

چطوري از سر شوق و اشتياق ميري محضر يه بزرگتر كه خب يه نمه هم خودموني شدي باهاش ......

اي بابا چي كار داري ......

رفتم داخل .......

07.gif ايستادم جلوي ضريح . به نيابت يه زيارتي خوندم .....

07.gif با خودم گفتم آرام آرام ميرم جلو اگه جمعيت كمتر شده بود از توي صحني كه ضريح هست ميرم داخل و از سمت بالاسر حضرت ميرم بيرون ......

07.gif همينطور كه داخل ميشدم . در آستانه در ايستادم . دست گذاشتم روي سينه و عرض كردم . آقاجان . سلام .07.gif07.gif07.gif07.gif07.gif

07.gif سلام و عرض ادب ... آقاجون امروز اومدم همينجوري مشتي وار عرض ادب كنم . از سر عشق . بگم آقاجون سلام . عرض ادب و ارادت . آقاجون دوسست دارم .....طوريه؟؟؟؟

07.gif آقاجون شرمنده . بخدا دوستت دارم . ببخش آقاجون امروز اصلا نه گريم مياد نه مثل زائراي با معرفت شما دلم شكسته .... اشكال كه نداره ؟ اومدم امروز اينجوري عرض ادب كنم ...... از عمق جان عرض سلام كنم . ميدوني آقاجان . اينجا يكي از باصفاترين جاهاي عالمه

07.gif همينجور كه با آقام گپ ميزدم ، كم كم با جمعيت جلو ميرفتم .....

07.gif دست خودم نبودهركسي ميتونست لبخند و برق شادي رو از دور روي چهرم ببينه .( بعدها با خودم فكر كردم . توي اون جمعيت اگه كسي نگاهش بمن ميوفتاد با خودش ميگفت عجب آدم مشنگي09.gif )......

07.gif با جمعيت رفتم توي صحن اصلي كه ضريح مطهر آقا هست . ايستاده بودم كنار در.

كنار يكي از خدام حضرت ......

.......

اللهم عجل لوليک الفرج

 

 

/ 0 نظر / 23 بازدید