پرانتز باز (.....

بعد از يك روز جون كندن و خستگي ....

بعد از يك روز پاي سيستم نشستن و كشيدن(چه مدار- چه طرح ) ....

بعد از يك روز....

بعد از كلي خستگي ....

يا نه .

بعد از كلي گپ زدن با بروبچه هاي دانشگاه يا همكار و فاميل .....

بعد از كلي قه قهه زدن و الكي خوش بودن ...

وقتي ميام پاي سيستم اول وبلاگ خودمو باز ميكنم . با دو نواي به هم آميخته . دردودلي كه عمق دردهاي دلم رو واگويه ميكنه . هواي دلم ابري ميشه . يا نه بهتر بگم ابرهاي دلم سنگين ميشن و آماده بارش ...

آره‚ دلم عتش اين آب رو داره ...

اگه اين نوا ... نواي غم آلوده و يه بغض خاموش نشدنيٍ ... من به اين نوا زنده ام ...

اينها رو گفتم تا مقدمه اي باشه براي اينكه حرفمو بفهمي ... بهتر بفهمي .

من توي ايران بدنيا اومدم . پدر و مادرم شيعه بودن . و با گفتن يه اذان ظرف چند دقيقه بچه مسلمون شدم ...

كم كم بزرگ كه شدم‚ نماز خوندن رو ياد گرفتم .

يادمه يكبار سجاده بزرگي كه هديه گرفته بودم رو كنار سجاده پدر پهن كردم . و با او تكبير گفتم . با او حمد ميخوندم . با او سوره مي خوندم . ركوع ميرفتم . ولي ....ولي وقتي سجده مي رفت چون قدٌم نمي رسيد به مهري كه هم رديف مهر پدر بود .شيرجه ميرفتم . در طول سجاده كه اندازه قدٌ من بود درازكش سجده مي رفتم ...

پدر اون شب خيلي دعوام كرد ... كه نماز رو به مسخره گرفتي....

اون شب پدر يادم داد كه هنگام نماز تو داري جلوي خدا كه خالق تو هست حرف ميزني ... و از خدا گفت ... از خدايي كه رحمانٍ و سلامتي . نشاط . شادابي ... و يك دنيا نعمت رو به من داده ... از خدايي كه رحيمِ و منو از بنده هايي قرار داده كه بتونم دوستش داشته باشم ... از خدايي كه ...

آره ... اينها رو همون بچگي از پدر ياد گرفتم .با مادر بزرگ مسجد ميرفتم . مسجد رو دوست داشتم چون همه با هم نماز ميخوندن . احساس خوبي بود .ولي شبهايي كه پيشنماز مسجد عوض ميشد و آقايي نماز ميخوند كه حمد و صورش رو به زيبايي قبلي نمي خوند دلم مي خواست خودم نماز بخونم ...

آره اينها رو ياد گرفتم ... با مادر و عمه ها ميرفتم عزاداري . توي سخنرانيها از كسي به نام حسين شنيدم . با علي . فاطمه . حسين . زينب . ابوالفضل . علي اصغر . علي اكبر آشنا شدم ...

آره امام حسينِ منو هزار بار تو آسمون سرخ عاشورا به دست شمر سر ميبريدن .به صورت فاطمه زهرا به دست نامردي سيلي ميزدند. و بر سينه اش ميخ ميكوبيدن . زينب داغدار بچه هاي بني هاشم رو مادري ميكرد و علي در غم از دست دادن فاطمه غمگين بود . علي را به خاطر شجاعتش ‚ به خاطر سختگيري در عدالتش شهيد ميكردن . حسين رو به خاطر اينكه زير بار ذلت نرفت شهيد كردن . ولي اينها فقط در فاميل بود ... بيشتر هم فاميل پدري . دختر خاله ها همه با هنر پيشه هاي زيباي هندي كه الان اسمشونو يادم نيست خوش بودن .. دختر دايي ها هم با عكسها و كتابهاي جور واجور عاشقانه ...

همكلاسي ها جشن تولدهاشون رو به سبكي برگزار ميشد كه من فقط ميتونستم هديه ام رو بدم و برگردم .

دوستانم ميدونستن كه من رو بايد تنهايي يا در جمعهاي خصوصي تر و اونم شبهاي امتحان دعوت كنن تا با درس سرگرم بشيم ...

پدر نبود .... پدر سونيا هم نبود ‚ رفته بود ايتاليا . پدر ليلا هم نبود ‚ رفته بود جبهه . پدر نبود ...

ايام به كام بود يا نبود ..... روزگار به آرامي و بي دردسر سپري مي شد ....

تا دست تقدير ... سر نوشت ..يا نمي دونم چي ... زد پس كلم تا خلاف جريان آب شنا كنم ...

روي يه لج و لجبازي . با وحود مخالفتها و تهديد هاي مدير مدرسه يه دسته شديم. من شدم سر دسته و رفتيم به مدرسه ديگري در محله ديگري ...

من رفته بودم تا بهتر درس بخونم .... ولي اونها منو قبول نداشتن .

من رفته بودم تا تو محيط مساعدتري درس بخونم .... ولي اونها منو از خودشون نمي دونستن .

من رفته بودم تا......

اونها منو به خاطر دوستانم بخاطر هم دوره اي هام .به خاطر .نمي پذيرفتن .چرا ؟؟؟؟؟.....

چون مسلمونيه من با مسلموني اونها فرق داشت .

چون دوست من حجاب درستي نداشت ...

چون دوست من اهل همه نوع موسيقي بود ...

چون دوست من هر رمان عاشقانه اي رو كه دستش ميرسيد ميخوند ...

چون دوست من زمزمش هميشه ترانه هاي عاشقانه بود ...

چون دوستها و همكلاسي هايي كه با هم اومده بوديم و جاشونو تنگ كرده بوديم گه گاهي چشمو گوششون زيادي مي جنبيد ...

چون من هيچ كدوم از كتابهايي رو كه اونا ميخوندن رو نه دوست داشتم نه مي خوندم ....

چون من روزنامه نمي خوندم ...

چون من شب احيا تو مدرسه رفته بودم زير درخت كاج نشسته بودم ...

چون من تو صف نماز جماعت نمازم رو فرادا مي خوندم ...

.........

چون من با اينكه نه هم عقيده بودم با بچه هاي هم دوره ايم .

نه به سبك و روش اونها مي پوشيدم .

نه به سبك و روش اونها حرف ميزدم .

نه به سبك و روش اونها رفتار ميكردم .

نه به سبك و روش اونها زندگي ميكردم .

ولي ... با اونها راحت تر بودم .

چون وقتي با اونها بودم موسي به دين خود بود .عيسي به دين خود .

ولي با اين برو بچه هاي جديد كه بودم بايد همرنگ اونها ميشدم . بايد به سبك اونها مسلمون ميشدم ...

كم كم موندم اين وسط .

نه رومي رومي بودم .......نه زنگيه زنگي .....

 

 

(ادامه داره ......ميگم حالا 20.gif )

/ 0 نظر / 17 بازدید