يا شافی .........

نمي دونم چي ديده بود يا چي مي كشيد كه لابه لاي ناله هاش هي مي گفت يابن الحسن ديگه بسمه ....... يابن الحسن ديگه طاقت ندارم .....

صداش گه گاهي قطع مي شد ......... دوباره يه نفس به سختي مي كشيد و دوباره ناله مي كرد يابن الحسن شرمنده ام ..... يابن الحسن زيادي نازك نارنجي شدم ......

دكتر مي گفت نفسش بالا نمي ياد . وقتي هم مي ياد ناله مي كنه( كمي دلخور به نظر مي رسيد).

داروخانه بيمارستان تو اون موقع شب بسته بود . ظاهرا پدرش با پاي پياده نصف شبي ( كه نه دم سحري....) رفته بود دنبال دارو .....بعد از يه ساعت كه اومد ....ناله هاي اونم قطع شد . حال گه گاهي از پشت پرده صداي گريه هاش بگوش مي رسيد .......

يه مورفين واسه دردي كه مي كشيد ....

يه سرم واسه فشارش كه افتاده بود .......

يه .........

بالاخره بعد حدود يه ساعت از پا افتاد

يه 10 دقيقه اي ساكت شد ......و بعد ظاهرا سرمش تموم شده بود ....بردنش ....همينطور كه مي بردنش اگر دقت مي كردي .....ناله هاي يابن الحسنش رو مي شنيدي ........انگار نا اميدانه زمزمه ميكرد ....... يابن الحسن حالا ديگه يا شِفا ...يا شَفا .........

من حرفي واسه گفتن ندارم يابن الحسن ........

يا وصي الحسن والخلف الحجه ايها القائم المنتظر المهدي يابن الرسول لله يا حجه الله علي خلقه يا سيدنا و مولينا انا توجهنا واستشفعنا و توسلنا بك الي الله و قدمناك بين يدي حاجاتنا يا وجيها عند الله اشفع لنا عند الله ...........

 

و اللهم عجل لوليك الفرج

/ 0 نظر / 14 بازدید