پرانتز .....)

يادم نيست چند بار به جبر روزگار مجبور شدم خلاف جهت حركت آب حركت كنم ...

ولي ديگه عادت كرده بودم .

همه چيز خوب بود . زندگي خوب و بدش . تلخ و شيرينش ميگذشت ...

ولي يه زماني ديگه كم كم تلخيهاش يه درصدي سنگيني مي كرد ...

آره من با اين بربچه هاي جديد بودم . ولي جزوشون نبودم . ماجراهاي بچه گانه‚ تيكه انداختنهاي مدير و دبيرهاي جديد هم كه اينجا ديگه گفتن نداره . حرفهاي گنده اي كه بچه هاي هم دوره ايم رو به اشك مي انداخت و منو به خنده .... و اين خنده ها و به قول اونها بيرگي ها بيشتر عصبيشون ميكرد

...

كم كم اشكال گرفتنهاشون شروع شد ....

با اون دسته كه بودم :

به بحثهاي داغي كه با دبير جبر و احتمال رياضي داشتم .

به شوخي كردنهاي دبير فيزيك .

به اعتماد بعضي دبير ها .

به تك روي هاي بي موردم تو اردو ها .

به جماعت نخوندن نمازهام .

به انشاهاي نيمه رها شدم .

به روزه گرفتنم .

به نماز خوندنم .

به .....

انگار با يه نامسلمون همكلام ميشدن . هرچه سعي ميكردم اعتقادات خودمو واسه خودم نگه دارم . آخرش يه جايي يه چيزي به چشمشون متفاوت ميومد و ميكردنش پيرهن عثمون .

با اين دسته كه بودم :

به مهموني نرفتنهام .

به سكوت كردنهام .

به همپا نشدنهام .

به همراه نشدنهام .

به ...

ولي با اينها راحت تر بودم . چون اينها ميدونستن اگه نميام به خاطر نوع اعتقاداتمه .

توشون همه مدلي دوست و رفيق داشتم .

يكي نماز اول وقتش ترك نمي شد ولي به چيزي به اسم حجاب اعتقاد نداشت .....

يكي هر وقت حالشو داشت نماز ميخوند ولي همه مشكلاتشو با نذر و نياز واسه سلامتي امام زمان حل ميكرد ....

يكي .......

من بيشتربا اينها بودم . چون منهم يه جاهايي مي لنگيد كارم . يه جاهايي به چيزي كه اعتقاد هم داشتم عمل نمي كردم ....

اينجا راحت تر بودم چون اينها نكير و منكر نبودن ديگه .....

همه چيز خوب بود . زندگي خوب و بدش . تلخ و شيرينش ميگذشت ...

كم كم بزرگتر كه ميشدم . .. چه ميدونم به اصطلاح به بلوغ فكري كه رسيدم ... كم كم احساس ميكردم كه كم ميارم جلوشون ...

كم كم احساس ميكردم زندگي كردن به اين سبك هم برام خيلي سخت شده ...

به گريه كردنم پاي نوحه اي كه در عزاي شهادت فاطمه زهرا خونده ميشد مي خنديدن ...

به عزاداري رفتنهام اشكال ميگرفتن ...

وسط عزاداري براي امام حسين صدام ميكردن تا اسم پسر فلان آقا رو كه يا همكار پدر بود. يا همسايه بود . يا از آشنا ها بود بپرسن ...

آره كم كم افتادم به بحثهاي داغي باهاشون كه گاهي يه نمه هم سياسي ميشد ...

كه اين چه مسلمونيه تو پيشه كردي...؟

همش كه يا عزاداريه يا نذر و نياز .....

خدا گفته نماز بخون ... نگفته اينقدر سختش كن نماز خوندن رو كه ...

اين حرفها چيه ...؟

چيه همش لعن به ابوبكر و عمر و عثمون ...؟ عمر اينقدر به گسترش همين اسلام كمك كرد ...اينقدر كار كرد واسه اسلام ...

حالا ديگه فك و فاميل رو هم روبروم ميديدم .

يه دسته كه واسه اعتقادات به نظر اونها خوشكم باهاشون بحثم مشد ....

يه دسته كه واسه بي نظر بودن تو صحنه سياست ...

شاگر اول مدرسه بودم . رياضياتم نخونده 20 بود ... ولي كم كم چپه كردم ...

شب امتحان تعليمات ديني كتاب بيت الاحزان ميخوندم ...

شب امتحان تعليمات اجتماعي كتاب اخلاق استاد مطهري ...

اون سالها به جاي درس خوندن و آماده شدن واسه كنكور ‚ به خوندن كتابهاي مختلف گذشت

...

از كتاب پنجره فهيمه رحيمي ....تا ژزف بالسامو و غرش طوفان ....

از ماهيت قيا م مختار و منتهي الامال .....تا فروغ ابديت واسرار عبادت ... از تفسير نمونه تا تفسير نور ....

كتابهاي كتابخونه پدر رو شبانه ميخوندم و كتابخونه مركزي رو تو مدرسه ...

(...... اين دگه شد زندگي نامه ...)

اينها رو گفتم .....

كه بگم اگه توي ژاپن هم بدنيا ميومدم و با يه چه ميدونم وردي بودايي ميشدم .... به همين حدود 15-16 سالگي كه ميرسيدم شك ميكردم به هر چه آموخته بودم ... به هر چه اعتقاد داشتم ... اون وقت به فراخور موقعيتم و امكاناتي كه در دسترسم بود شروع ميكردم به خوندن و تامل كردن ...

مثل همون روزهايي كه با اينكه شيعه بودم و يه نمه هم دو آتيشه ... به شك افتاده بودم ... كه آخه چه فايده داره اينقدر انتظار ...

مطمعنم كه اگه منطقي باشم حتي مسيحي هم نميمونم اگه توي بلژيك هم به دنيا مي يومدم . جوابهايي كه تو دين اسلام به مسلمونها داده شده براي تمام نيازهاي واقعيشون توي كدوم دين داده شده؟؟؟؟؟؟؟

من حتما دينيو انتخاب ميكردم كه منو به پوچي نرسونه ...

ديني كه تمام خلاء هاي ذهن و تمام دردهاي دلم درمان داشته باشه ...

حالا هر اسمي داشته باشه اون دين .

ميدوني بزار اين هم همينجا بهت بگم :

من بر عكس خيلي از دوستاني كه شما رو سني ميدونن ... شما رو شيعه اي مي دونم كه با يه جرقه شك و ترديد كه توي ذهنتون ايجاد شد ... شايد به خاطر درمان درست نكردن ... شايد به خاطر اعتماد زياد به خود داشتن ... شايد به خاطر همپا شدن با كساني كه اين آتش زير خاكستر رو آب كه نريختن هيچ دمش هم دادن ... شايد به خاطر همراه نشدن با كسي كه عالم به چنين زخمهاي روحي باشه ... اينجور روي افكار در هم و اعتقادات زير و بم شده و جديدتون پا فشاري ميكنين ....

ازاستاد بزرگواري شنيدم كه دو مرحله از زندگي رو واسه يه دسته خاصي از افراد خطرناك ميدونست .

حدود سن 14-18 سالگي ... موقعي كه از خامي مي خواهي در بيايي.....

حدود سن 40 سالگي كه ديگه به پختگي داري ميرسي ....

براي اون دسته از آدمهايي كه اهل تدبر هستن .... اهل تحقيقن ... اهل منطقن ... صاحب انديشه ميدونن خودشون رو ... و صاحب عقل ...

و به مراتب مرحله دوم سخت تره تا مرحله اول ...

چون جواب دادن به آدمي كه تو مرحله اوله راحت تره

توي قضيه بم مردمي كه سر پناهي نداشتن راحت تر ميرفتن تو كانكسها ... تا مردمي كه همون اول يه چادر زده بودن كنار خونه آوار شدشون ...

ايمن سازيه يه ساختمان نو سازي كه اصول معماري نوين توش رعايت نشده راحت تره ... تا ايمن سازيه ‚ سازه قديمي تري كه يا پايه هاي سستي داره ساختمانش يا زمينش زمين زلزله خيزيه ويا .... بالاخره واسه اين دوره زمونه پايه هاش اونقدرهام محكم نيست و هر آن احتمال ريزش داره ... اون ساختمون رو هر معمار خورده پايي شايد بتونه اصلاحش كنه . ولي اين ساختماني رو كه يه زماني ايه هاي محكمي داشته و الآن هم صاحب خونه رازي نيست يه آجر ازش جابجا بشه حتما يه معمار متخصص كار كشته ميخواد

....

اميد ....اميد به دست ياريگر مهدي فاطمه . براي رسيدن به سر چشمه نور الهي . كه براي عبد صالح شدن در درگاه الهي راهنمايي مهربانتر از او و مادرش نمي شناسم ...

اللهم عجل لوليک الفرج  

/ 0 نظر / 9 بازدید